تبليغاتX
هفت پيكر

هفت پيكر


ابر که از تبار خورشید و دریا بود دست در دست باد به سیاحت آسمان رفته بود که به کوه بلند رسید. کوه یک دل نه، صد دل عاشق دختر ابر شد و از او خواستگاری کرد و بدینسان آغوش کوه به قدوم عروس آسمان سپید شد. چون مدتی گذشت برف هوای مادر و آسمان و باد را کرد اما دیگر پایبند شده بود و گریزی نداشت پس اندوهگین شد و از این اندوه رفته رفته آب شد و چون اشکی از دامن کوه سرازیر شد. رفت و رفت تا به دشت رسید. هر که او را می دید پاکش می شمرد و به او خیر مقدم می گفت و  هرجا که می رسید مردمان شادمانی می کردند و به او نماز می بردند : خوش آمدی ای رود سرسبز ای زاینده زندگی، ای زنده رود جاودان.

امروز اما از آن زنده رود که روح سبز سپاهان بود جز کالبدی بی جان و رگی بی خون چیزی بر جای نمانده، چونان زخمی کهنه و ژرف بر رخسار پژمرده شهر یا خط بطلانی بر دفتر زندگانی ساکنان شهر که نیستی را هر روز هر روز هر روز برابر چشمشان می آورد تا رفته رفته مرگ را باور کنند و مردن خود را پذیرا شوند.

اینک روان سپاهان که هزاران سال به شادی روان بود از تن شهر پرکشیده، شهر مرده و شهریان افسرده اند یا خود مرده اند که اگر زنده بودند سراغی از گمشده خویش می گرفتند و نشانی از او می جستند. دریغا از این مردن بی صدا.


 یک پیشنهاد

همانگونه که زاینده رود در دوران پرآبی و حیات خود به ما زندگی می بخشید، امروز هم وظیفه ماست که یاد و نام او را زنده نگهداریم شاید دوباره بر سر مهر آید و آب رفته را به جوی بازگرداند. پیشنهاد من این است که همه اصفهانیان و همه دوست داران و غمخواران زاینده رود اعم از زن و مرد و کودک و بزرگ و پیر و جوان هر جمعه سر یک ساعت معین مثلا 10 صبح قرار بگذارند که در مشهورترین نقطه زاینده رود یعنی زیر سی و سه پل حاضر شوند و هر کدام یک لیوان آب با خود بیاورند و به یاد زنده رود بر بستر رودخانه بریزند :

اگر شراب خوری جرعه ای فشان برخاک            از آن گناه که خیری رسد به غیر چه باک

اگر این پیشنهاد را می پسندید به دیگران هم بگویید. جمعه آینده اول آبان میتواند شروع خوبی باشد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:58  توسط وحید  | 


مادربزرگ ها و پدربزرگ های ما زبان فارسی تری نسبت به ما داشتند. شاید این از پیامدهای سواد مدرسه ای باشد. به ویژه در روستاها خلوص زبان فارسی بیشتر بوده است. شاید علتش این باشد که بعد از حمله اعراب، بیشتر ساکنان شهرهای بزرگ و از آن میان طبقات تحصیلکرده جامعه تحت تاثیر زبان عربی قرار گرفتند و توده مردم همچنان با همان زبانی که قرنها زندگی کرده بودند به زندگی خود ادامه دادند. در هر حال این عربزدگی موجود در فرهیختگان جامعه پدیده خوبی نبوده است. البته من با حضور آن بخش از واژه های عربی که بیش از هزار سال است به زبان فارسی وارد شده اند و در بخش بزرگی از ادبیات حضور دارند مخالف نیستم که اگر مخالف هم باشم کاری از دستم برنمی آید! و همچنین واژه هایی که موجب غنای زبان فارسی شده هیچ اشکالی ندارند. اما منظورم از عربی زدگی این است که برای خود شیرینی و اظهار فضل بجای بکار بردن واژه های فارسی از واژه های عربی استفاده کنیم. این نکته را هم باید گفت که در تمام دوران بعد از اسلام در ایران دانستن زبان عربی و بکار بردن واژه ها و ترکیبات عربی به نوعی نشان دهنده سواد و معلومات بوده است. داستان نحوی و کشتیبان را در مثنوی به یاد بیاوریم. در دوران جدیدتر هم همینطور بوده است. در واقع همین الان هم بسیاری از ما تصور می کنیم در نامه های رسمی نباید از واژه های ساده فارسی بهره ببریم چون سادگی آنها و اینکه همه کس معنی آنها را می دانند نشاندهنده سادگی و کم سوادی نویسنده خواهد بود! مثلا اگر بنویسیم "باعث امتنان خواهد بود" سنگینتر و ادیبانه تر است تا اینکه بنویسیم "مایه سپاسگزاری خواهد بود" و بسیاری مثالهای مشابه. یکبار شخصی برای معرفی محصولات شرکتش آمده بود و در صحبتهایش مرتب می گفت «معهذا» و بعضی از شنوندگان گمانشان این بود که آن شخص آدم باسوادی است!
باری می خواستم بگویم اگر در زبان توده مردم یا به قول علما، عوام دقت کنیم و به ویژه یکی دو نسل قبل که هنوز از تاثیرات مخرب زبان رسانه ای برکنار بودند، متوجه می شویم که بسیاری از واژه های اصیل فارسی که قبلا رایج و شایع بود امروزه کمتر شنیده می شود. مثالهایی که در اینجا می آورم تجربه دست اول خودم است که از مادر، پدر، مادربزرگ و مانند آنها شنیده ام :
گریختن : به جای فرار کردن که هم عربی است و هم دو کلمه ای (مغایر با اقتصاد کلمات)
گسیختن : به معنی پاره شدن مثلا پاره شدن نخ یا طناب (با تلفظ محاوره ای آن)
لیشتن : شکل دوم مصدر لیسیدن
چلاندن : به معنی فشار دادن
جستن : به فتح ج، به معنی پریدن
پاییدن : مواظب و مراقب بودن به خصوص در حالت امری : بپا
کاویدن : گشتن و بازرسی کردن (یادم هست اوایل انقلاب یک روز مادربزرگم وقتی وارد می شد گفت « خانه فلانی را کویده اند» و گمان نمی کنم هیچ واژه بهتری برای بیان مقصود می توانست بیابد.)
رشتن : شکل دوم مصدر ریسیدن
برگشتن : به معنی عدول کردن از چیزی، مثلا فلانی از حرفش برگشت، یک فرد تحصیلکرده هیچوقت اینطور نمی گوید بلکه می گوید «فلانی تغییر موضع داد»! و شاید راه بهتری برای بیان مقصودش نداشته باشد.
کشت : دقیقا به معنی مزرعه
سپردن : به معنی واگذار کردن (به فلانی سپرده ام که این کار را بکند) و جالب اینکه درگذشته بیشتر وقتها به جای «خداحافظ» می گفتند «به خداسپردم یا به خدا سپردمت یا سپردمتان» که الان استفاده نمی شود و کسانی که تعصب ضد عربی دارند به جای آن «بدرود» می گویند که هرچند معادل بدی نیست است ولی اولا خیلی ادبی و دور از محاوره و فرهنگ توده مردم است ثانیا بار معنوی «سپردن به خدا» را ندارد که خیلی از گویندگان، این بار معنوی منظور نظرشان هست. یک کاربرد جالب دیگر از فعل سپردن را موقعی که دانش آموز دبیرستان بودم از پدرم یاد گرفتم و از آن موقع دریافتم که واژه های فارسی هم دقت های خود را داشته اند اما به مرور زمان و با جایگزینی واژه های عربی کم کم فراموش شده اند. آن معنی دقیق این بود که وقتی در هنگام کارهای کشاورزی خاک در داخل فرغون می ریختم ناشیانه بیل را با فاصله از بالای فرغون خالی می کردم و چون باد می آمد خاک توی هوا پخش می شد و گرد و خاک می شد، پدر با تغیر گفت «بیل را بسپار»، و منظورش این بود که دقیقا موقعی که بیل به خاکهای توی فرغون رسید آن را خالی کن. آنقدر که از این معنی دقیق به وجد آمدم از تغیرش ناراحت نشدم. فهمیدم که سپردن یک معنی اش این است که چیزی را به مقصد برسانی و از رسیدن آن مطمئن شوی و به این ترتیب وجه تسمیه پست سفارشی هم معلوم شد (سفارش همان عربی شده سپارش از مصدر سپردن است).
البته افزایش سطح سواد توده مردم آفت دیگری هم داشته که همان فرنگی زدگی است. به نظر می رسد هردوی این آفات برای زبان زیان آورند. یک راه که برای مقابله با این آفتها به نظرم می رسد این است که یک فهرست از لغات عربی قابل جایگزینی برای خود تهیه کنیم (که این فهرستها خوشبختانه آماده شده و در دسترس هم هست) و هنگام نوشتن از آنها استفاده کنیم البته بدون افراط و تفریط. به این صورت که ابتدا متن خود را بطور کاملا عادی و معمولی که قبلا می نوشتیم بدون توجه به اینکه واژه ها عربی یا فارسی هستند بنویسیم تا آخر سپس کلمات قابل جایگزینی را علامت گذاری کنیم و با کمک فهرست خود آنها را جایگزین کنیم. بعد از مدتی بدون نیاز به فهرست و در همان ابتدای کار می توان به سادگی همین کار را کرد. برای واژه های فرنگی هم همین روش را می توان به کار برد. البته باز هم تاکید می کنم که همیشه برای هر واژه ای نمی توان معادل و جایگزین پیدا کرد به خصوص واژه و اصطلاحات تخصصی را که درباره آنها باید دقت و وسواس بیش از اندازه به خرج داد. در این باره سخن بسیار است اما متاسفانه زمان اندک.


توضیح : بعضی از امکاناتی که در بلاگفا به راحتی قابل دسترسی است متاسفانه در بلاگسپات به آن سادگی نیست یا من بلد نیستم و حوصله یادگیری مجدد را هم ندارم. از طرف دیگر مدیریت دو وبلاگ مستقل با این تنگی اوقاتی که هست کار دشواری است بنابر این مجبور شدم اوضاع را به همان صورت نخستین دربیاروم نه خانی آمده و نه خانی رفته. تا شاید در زمانی نامعلوم یک فکر حسابی بکنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:22  توسط وحید  | 


م�­مد �­قوقی شاعر و پژوهشگر ادبیات معاصر دیروز بعد از ظهر در بیمارستان خورشید اصفهان چشم از جهان فروبست. من خود را به �­قوقی مدیون می دانم.

در سالهای نخستین دوره ابتدایی فکر می کنم اولین شاعر بزرگی که به ما معرفی شد نظامی گنجوی بود. فارسی سوم دبستان و شعر معروف او :

ای نام تو بهترین سرآغاز

بی نام تو نامه کی کنم باز                                                                                     

و بعد فردوسی بزرگ با رستم و سهرابش و سعدی با �­کایتهای بوستان (یکی روبهی دید بی دست وپای) و مولوی با موسی و شبانش که من اولین بار در کتاب پنجم دبستان خواندم و مشتاقانه آن را از برکردم. �­افظ را در سالهای بعد شناختیم. غرض این که از همان روزهای کودکی با ادبیات و شعر کلاسیک فارسی انس گرفتیم و در هوای آن تنفس کردیم اما کمتر با شعر نو سروکار داشتیم البته در کتابهای دوره راهنمایی و بعد هم نمونه هایی از شعر های شاعران نوپرداز بود که می خواندیم و لذت می بردیم اما تلقی من این بود که شعر واقعی یعنی شعر کهن یعنی آنچه که آن بزرگان سرودند و شعر نو به مثابه تفننی سط�­ی و صرفا از سر نوخواهی و نوجویی بود و البته دعواهای دو طرف این معرکه را هم می شنیدیم و تاثیراتی می گرفتیم. من با همان معلومات اندک دوره کودکی و نوجوانی می پنداشتم که بسیاری از آنچه که ت�­ت نام شعر نو معروف شده یاوه سرایی و �­رفهای بی سروته است چنانکه یکی از دشمنان شعر نو به طنز گفته بود سرودن شعر نو کاری ندارد کافی است یک متن را بصورت معمولی بنویسید و بعد با مداد پاک کن قسمتهایی از آخر هر سطر را پاک کنید! و این البته درباره خیلی از مدعیان شعر نو صادق بود. باری، به هردلیلی بود من رابطه خوبی با شعر نو نداشتم هرچند آثاری از نیما و اخوان و فروغ و سپهری را می خواندم ولی انتظارم و برخوردم با آنها مشابه برخورد با شعر کهن بود بنابر این خیلی وقتها نمی توانستم کاملا به فضای آنها وارد شوم و با آنها ارتباط بگیرم.

اواخر دوره دبیرستان یا اوایل دانشگاه بود که اتفاقی کتاب ادبیات معاصر رشته فرهنگ و ادب آن موقع که مال برادرم بود توجهم را جلب کرد و مشغول خواندن آن شدم. نویسنده به زیبایی و با آگاهی کامل به بررسی شعر نو پرداخته بود و ویژگیهایی آن را برشمرده بود و دست آخر نمونه هایی را آورده بود و به تفسیر و توضی�­ آنها پرداخته بود. تازه فهمیدم که شعر نو یعنی چه و بزرگی کار نیما که بعدیها هم ادامه داده بودند برایم آشکار شد. از آن موقع سعی کردم شعر نو را در پرتو تازه ای که یافته بودم ببینم و با آن رابطه بگیرم هرچند هنوز هم آن نسبتی را که با شعر کهن داشته ام با شعر نو پیدا نکرده ام اما آن دوری و جدایی هم تا �­دود زیادی از بین رفته و هنوز بسیار چیزها هست که درباره شعر نو باید بدانم و دنبال فرصتی می گردم که این تشنگی را فرونشانم، غم نان اگر بگذارد.

و نویسنده آن کتاب کسی نبود جز م�­مد �­قوقی که دیروز به تن از این جهان رفت اما نامش و آثارش همچنان با ماست.


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:33  توسط وحید  | 

فکر می کنم به کارگیری عقل در زندگی روزمره مورد اشکال هیچکس نباشد. حتی آنها که عقل را مذمت می کنند و آنرا به کلی و جزئی دسته بندی می کنند قبول دارند که برای امور روزمره و جزئی باید از فتوای عقل جزئی بهره برد. متاسفانه اکثریت جامعه ما به گونه ای است که غالبا از این ابزار سودمند استفاده نمی کند و به بهانه ها و علتهای گوناگون آن را معطل و بیکار وامیگذارد. گواه این امر هم تصمیم گیریهای ماست که غالبا حساب نشده و به پیروی از احساس است تا عقل و تدبیر.

انتخابات هم یکی از این تصمیم گیریهاست. یادم هست صبح روز رای گیری انتخابات ریاست جمهوری دوره قبل کنار خیابان در ماشین منتظر شخصی بودم. مرد نسبتا مسنی که درکنار خیابان پیاده می رفت کم کم به ماشین نزدیک شد کنار پنجره ماشین که رسید ایستاد و بدون هیچ مقدمه و آشنایی قبلی با من، صحبت رای دادن و انتخابات را پیش کشید. گفتم به کی رای دادی؟ گفت به فلانی، گفتم چی شد که به اون رای دادی؟ گفت می گن خوبه. بحث درگرفت و من در عرض پنج دقیقه (با دلایل خودم) به او ثابت کردم که اشتباه کرده است و نباید به فلانی رای می داده (حالا کاری به این ندارم که دلایل من درست بود یا نه). بعد از حرفهای من نگاه حسرتباری به انگشت جوهریش کرد (یاد فروغ به خیر : دستهایم را در باغچه می کارم، سبز خواهم شد و پرستوها درگودی انگشتهای جوهریم تخم خواهند گذاشت!) و گفت الان می رم خونه به بچه ها می گم به فلانی رای ندن!

فکر می کنم نمونه چنین تصمیم گیریهایی کم نباشد. و اما یکی از آزمونهای عقلانیت جامعه بحث انتخابات است. من خودم راجع به این موضوع خیلی فکر کرده ام و سعی کرده ام نظرات مختلف را بشنوم و به دور از احساسات و آرمانگرایی محال اندیشانه به یک تصمیم خردپسند برسم و در اینصورت حتی اگر در آینده معلوم هم بشود که اشتباه کرده ام بازهم پیش وجدان خودم آسوده ام که هر کاری از دستم بر می آمده کرده ام.

معمولا یک تصمیم عقلانی در خلا شکل نمی گیرد. حتما باید بستری و پایگاهی برای شروع باشد. این بستر پیش فرضها و اطلاعات اولیه است. با داشتن این شالوده، عقل مصالحش را که همان اطلاعات بعدی است می گیرد و طبق اصول معماریش ساختمان مورد نظر را بالا می برد. اگر شالوده درست باشد و قواعد معماری هم به خوبی بکار بسته شود قاعدتا بنای خوبی ساخته می شود.

برای بنا کردن شالوده درست باید اطلاعات اولیه و پیش فرضهای محکم و قابل اعتماد داشت. قواعد عقل هم همان دو دوتا چهارتاهایی هستند که هر عقل سلیمی به آنها باوردارد. تنها کاری که می ماند این است که آنها را به کار ببریم.

بزرگترین توانایی عقل (حتی همین عقل جزئی) قدرت پیش بینی است. یعنی می تواند از مقدمات به نتیجه برسد. بنابر این می توان با دادن مقدمه های مختلف نتیجه ها را بررسی کرد و معلوم نمود که برای نیل به نتیجه مطلوب از چه مقدماتی باید شروع کرد یا کدام شق را برگزید.

فرض بگیریم مثلا می خواهیم یک ماشین بخریم. کار عاقلانه این است که اول خواستها و انتظاراتمان را از این ماشین مشخص کنیم. سپس توان مالی خود را بسنجیم و در مرحله بعد بگردیم در بازار و ماشینی مطابق با انتظارتمان و در حد توان مالی خود پیدا کنیم. این پروسه ممکن است زمان زیادی از ما بگیرد اما ارزشش را دارد. روشن است که اهمیت انتخاب رئیس جمهور بسیار بیشتر از خرید ماشین و خانه باشد. پس ارزش آن را دارد که یک طرح عقلانی برای آن بریزیم.

سعی میکنم گزینه های مختلف را برای خودم مجسم کنم و پیامدها و نتایج آنها یک به یک بررسی کنم. فعلا یکی از این حالتها :

1-    این انتخابات آزاد نیست و در واقع انتخابات نیست زیرا قبلا شورای نگهبان چهار نفر را انتخاب کرده و من مجبورم (نه آزاد) که به انتخاب شورای نگهبان صحه بگذارم. به عبارت دیگر آزادی و اراده من به عنوان یک انسان نادیده گرفته شده و من در اعتراض به این امر اصلا در این بازی شرکت نمی کنم. صفهای جلوی شعب اخذ رای چیزی است که خبرنگاران می بینند و گزارش می کنند. اگر من و ما رای ندهیم این صفها هم بوجود نمی آید.

نتایج این گزینه :

·        من به عنوان یک انسان آزاد، بر کرامت انسانی و آزادی فطری خودم پای فشرده ام و با دست خود به تداوم وضعیتی که از آن ناراضیم کمک نکرده ام.

·        احمدی نژاد رای می آورد زیرا تعداد ثابتی هستند که حتما رای می دهند و به او هم رای می دهند. وضعیت موجود (سیاسی- اجتماعی- اقتصادی – فرهنگی) ادامه می یابد یا بدتر می شود.

·        آمار شرکت در انتخابات پایین می آید (اگر فرض کنیم تعداد تحریم کنندگان زیاد باشد) و در نتیجه مشروعیت حکومت کم می شود.

·        ممکن است در اثر سیاستهای غلط دولت، کشور به سوی جنگ یا تجزیه برود.

·        ممکن است دولت با دنیا کنار بیاید و با دادن امتیازات اقتصادی و سیاسی با قدرتهای بزرگ معامله کند که احتمالا این معامله به ضرر مردم خواهد بود.

نقد این گزینه :

·        تاکید بر کرامت و آزادی انسان تنها زمانی نتیجه می دهد که اکثریت مردم نسبت به آن حساس و فعال باشند. در غیر اینصورت بازتاب چندانی نخواه داشت.

·        اگر به فرض اقدام به تقلب و رای سازی شود در اینصورت بحث مشروعیت بی مبنا می شود ضمن اینکه آوردن جمعیت برای شلوغ کردن حوزه های انتخاباتی کار مشکلی نیست.

·        نتایج منفی این گزینه که برخی از آنها قطعی و پاره ای دیگر احتمالی است بسیار ناگوار و تهدید آمیز است.

·        تجربه دوره قبل نشان می دهد که تحریم انتخابات ضررهای قطعی و سودهای احتمالی در پی دارد که در این حالت خاص، تا کنون سود مشخصی در پی نداشته است.

برای اجتناب از پرگویی (پرنویسی) حالتهای دیگر را به تفصیل ذکر نمی کنم فقط رئوس حالتهای ممکنی را که فعلا به ذهنم می رسد مرور می کنم :

2-    با وجودی که انتخابات آزاد نیست اما در همین مجال تنگ هم میتوانم بهترین انتخاب را بکنم تا حداقل وضع از آنچه که هست (یا چهار سال پیش بوده) بدتر نشود. در اینصورت من در انتخابات شرکت می کنم و به نامزدهای اصلاح طلب رای می دهم. که این خود دو حالت دارد :

2-1-        به موسوی رای می دهم.

2-2-        به کروبی رای می دهم.

3-    شرکت می کنم اما رای باطله می دهم.

4-    شرکت می کنم و به احمدی نژاد رای می دهم.

5-    شرکت می کنم و به رضایی رای می دهم.

معتقدم هر کسی که در این کشور زندگی می کند و حق رای دارد باید یک جدول از گزینه ها و پیامدها و نقد و بررسی آنها تهیه کند و بر مبنای آن جدول تصمیم گیری کند شاید این تمرین خوبی برای عقلانی شدن جامعه باشد. بدیهی است که برخی از حالتهای این جدول سریعا خط می خورد اما برای بعضی از آنها واقعا باید فکر کرد و اطلاعات جمع کرد و با دقت به حرفهای کاندیداها گوش داد و تحلیلهای آگاهان و متخصصان امور سیاسی را مرتب پیگیری کرد. مسلم است که چنین کاری مستلزم کوشش و صرف وقت است در حالیکه صادر کردن یک حکم کلی و شانه خالی کردن از مسئولیت اجتماعی و سیاسی بسیار ساده تر و فریبنده تر است به ویژه اگر با ژست روشنفکرمآبانه و نگاه از بالا هم همراه باشد!

نکته دیگر :

شک نیست که همه کاندیداهای موجود در پی کسب رای بیشتر هستند و بنابراین وعده های خود را (تا آنجا که من شنیده ام و پیگیری کرده ام) برای بهبود اوضاع کسانی که حق رای دارند محدود کرده اند. به همین دلیل عجیب نیست که جای حقوق کودکان و حقوق حیوانات و حقوق گیاهان (محیط زیست) در وعده های انتخاباتی خالی است! شاید هم بگویند فعلا حقوق مردم واجد حق رای را بگیریم بقیه اش پیش کش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:24  توسط وحید  | 


یک سال دیگر هم گذشت

بچه که بودیم سه ماه تعطیلات تابستان برایمان یک عمر بود حالا حساب کنید یک سال چه زمان درازی بود. اما هرچه سن بالاتر می رود سالها و ماهها کوتاهتر و جمع و جورتر می شوند. به هر حال چشم برهم زدیم و این کودک مجازی یعنی "هفت پیکر" سه ساله شد و الان که پا در سال چهارم گذاشته از خودم دوباره می پرسم : نوشتن برای چه؟ و باز جوابی پیدا نمی کنم. شاید این هم از عوارض دوران مدرن است که اول چیزی را می سازند و بعد بدنبال مشتری آن می گردند. برخلاف دنیای سنتی که نوشتن در آن غالبا به درخواستی بوده است و البته هرکسی هم مبادرت به نوشتن نمی کرده، اینکار شان و مقام و شرایطی داشته است. نه مثل امروز که صفحات وب را که باز می کنی حجم عظیمی از آنها حرف مفت و بی سر و ته است ( و البته اگر خودم را استثنا نکنم این جمله مشکل منطقی پیدا می کند!)، باری، فعلا می نویسم تا ببینم چه پیش می آید، شاید یک زمانی هم به این نتیجه برسم که این نوشتن های بی برنامه و گاه گداری، راه به جایی نمی برد.


خانه و شهر

هر یک از ما برای گذران زندگی و یا مسئولیتی که در خانواده و اجتماع بر عهده داریم باید کاری را بلد باشیم و هر چه در این کار خبره تر و آگاه تر باشیم برای جامعه و خود سودمندتریم.

اما بعضی دغدغه ها هست که فراتر از کار و شغل و حرفه است. دغدغه های زندگی است. کسی که ششدانگ وجودش با کار و حرفه اش است ممکن است از این دغدغه ها نداشته باشد، اما اگر کسی داشت چه باید بکند؟ کاری به این ندارم که اصولا داشتن این دغدغه ها ضروری است یا نه؟ خوب است یا بد؟ اما فکر می کنم اگر کسی داشته باشد باید فکری برای آنها بکند. همانطور که هر یک از ما دقیقا می دانیم که خانه مان کجاست و در کدام کوچه و محله از شهر است و داخل خانه مان چیست و هر چیزی در کجا قرار دارد. اطلاعات من درباره خانه ام بسیار بیشتر از دانسته های همسایه یا همکارم از خانه من است و به همان نسبت من از خانه دیگران بی خبرم و نیازی هم ندارم بدانم. این همان زندگی تخصصی و حرفه ای ماست.

اما از سوی دیگر همه ما باید شهرمان را بشناسیم، ولو بطور کلی و اجمالی یعنی نقشه شهر را بدانیم. لزومی ندارد و ممکن هم نیست که تک تک کوچه ها را رفته باشیم و دیده باشیم. این همان نگاه کلی به زندگی است. البته شغل و حرفه بعضی ها تهیه نقشه است، اینها همان آموزگاران جامعه اند.


+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط وحید  | 

به نظر من هر کسی باید در محیط زندگیش با یک موجود زنده بالنده سر وکار داشته باشد. امروزه نگهداری حیوان در خانه ها کاری دشوار و تقریبا غیر ممکن است اما حتی یک گلدان کوچک یا چیزی شبیه آن هم برای این مقصود کافی است. می توانی بذری یا نهالی در خاک بکاری و روز به روز و هفته به هفته شاهد رشد و نمو آن باشی. اگر از این روند شگفت انگیز دچار شگفتی نشدی باید به گیرنده ها و حسگرهای خودت شک کنی. مگر می شود اینهمه نظم و پویایی و بالندگی و سماجت و سرزندگی و شور و شکوفندگی و زیبایی و طراوت و تازگی و سرشاری را دید و حیرت نکرد؟ حیات سرشار از شگفتی است. چیزی (ندانم چه ای) با فشار می خواهد خود را بیرون بریزد و به تماشا بگذارد. پیکری است که تحمل جامه ندارد. هر آن می خواهد جامه تنگ خود را بشکافد و بیرون بزند. هر لحظه می خواهد خود را اثبات کند. گویی مرکزی و کانونی ناشناخته و ناشناختنی از شدت سرشاری لبریز می شود بیرون می تراود و در همه جا می گسترد و از پری بینهایتش جاودانه می دمد و می روید و می بالد و می شکوفد.

این هیجانی است که هر ساله با دیدن شاخه های سبز و شاداب درختان مو در من زنده می شود. گمان می کنم اگر کسی به آن مرکز و کانون حیات راه یابد و جرعه ای از جام زندگی بخش آن بنوشد به قول مولانا گردن غم و اندیشه را خواهد زد و به شادی اصیل خواهد رسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:45  توسط وحید  | 

امروز اول اردیبهشت ماه جلالی است و چه مناسبت زیبایی را برای روز سعدی انتخاب کرده اند. راستی چرا سعدی بزرگ است و زنده است و ماندگار است؟ چه ویژگیهایی دارد که او را اینچنین ساخته است به گونه ای که انکار سعدی جز به نفی انکار کننده نمی انجامد؟ این پرسش در خور تامل است. البته نمی گویم سعدی را نباید یا نمی توان نقد کرد بلکه باید اینکار را کرد اما چنین کاری از بزرگی او نمی کاهد. چه خوب است اگر کسی را نقد می کنیم پیشاپیش بر نقاط قوت او انگشت بگذاریم و آنها را پیش چشم خویش و دیگران آوریم و سپس به نقد او بپردازیم.

باری سعدی به باور من چند چهره بسیار تاثیر گذار دارد :

۱- سعدی خداوند سخن است و در این آفریدگاری خویش بیهمتاست. کلام در دست توانای او چون موم است هرچه بخواهد به شیواترین شیوه بیان می کند.

۲- سعدی آموزگار سخنوران نیز هست. او با آفریدن زیباترین و درخشانترین الماسهای ادب پارسی در عین آفرینندگی آموزگاری نیز می کند چنانکه در مقدمه گلستان خود به این نکته اذعان می کند و به خوبی از این کارکرد خویش آگاه است.

۳- سعدی آموزگار اخلاق نیز هست. قرنهاست که از کودکان دبستانی تا بزرگسالان صاحب ذوق حکایتهای گلستان را می خوانند و از شهد سخن سعدی کام جان را شیرین می کنند و در عین حال درس زندگی می آموزند.

۴- سعدی افزون بر همه اینها تلاش می کند به جای ستایشگری اهل قدرت وجدان بیدار آنان باشد. در جامعه ای که مدح و ستایش قدرتمداران طبیعت ثانوی مردمان شده وقتی صدای پند و نصیحت سعدی را می شنویم که بی هیچ تعارف و مجامله ای به فرمانروای عهد خویش هشدار می دهد که :

به نوبتند ملوک اندرین سپنج سرای         

کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای

نمی توانیم از تعجب خودداری کنیم چرا که چنین کاری حتی در این زمانه هم چندان دور از خطر نیست!

یا در جای دیگر که می گوید : ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت پادشاه. که نوعی فلسفه سیاسی را ارائه می دهد.

از اینروست که سعدی از پس قرنها همچنان در میان ما زنده است و دسته دسته مردمان را که برای گلگشت و تفرج به بوستان و گلستان سخنش می روند پذیرایی میکند با میوه های گوارای طبع لطیف و اندیشه بلندش. اگر سعدی امروز به تن نیز زنده بود به دیدارش می رفتم و با همه عشق و ارادت بوسه بر دستش می زدم که کمتر از لب ساقی و جام می نمی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:16  توسط وحید  | 

رونده گفت : آشفته ام.

پیر دانا گفت : ورق از نقش پراکنده ساده کن.

رونده گفت : چگونه؟

پیر گفت : نخست باید که آرام گیری، هم به تن هم به روان.

رونده پرسید : چگونه آرام گیرم؟

پیر گفت : راز «یک» را بدست آور تا یگانه شوی.

رونده باز پرسید : و چیست راز «یک»؟

پیر خندید : اگر گفتنی بود راز نبود. باید که خود به آن برسی.

رونده گفت : راه رسیدن به آن کدام است؟

پیر پاسخ داد : مدتی در خویش اندیشه کن تا بنگری کدام کارها نباید کردن و کدام کارها باید کردن. آن کارها که تو را پراکنده سازند نباید.

رونده گفت : نشان پراکنده شدن چیست؟

پیر گفت : تامل کن و ببین که تن تو هر روز به کدام جایگاه ها رود و آید، چندان که آمد و رفتها افزون تر باشد یگانگی کمتر باشد.

رونده به میان سخن پیر دوید : چگونه توانم از سفرهای تن بکاهم حال آنکه زیستن من در گرو این آمد و شدهای تن است؟ و توانگر یا توانگر زاده هم نیستم که بی نیاز از کوشیدن باشم.

پیر گفت : روان آدمی بیکرانه است در پی هر چه که رود بیکران آن خواهد پس اگر در پی سامان زندگانی هر روزه باشی همه هستی خود موقوف آن کنی. باید چیزی فدا کنی تا به چیزی والاتر رسی.

رونده گفت : من بی چیز را چه چیز باشد برای فدا کردن؟

پیر گفت : همه دارایان را همین گمان باشد که چیزی ندارند و درست می پندارند، که خود را با بیکرانه می سنجند، اگر تو خویش را با هیچ بسنجنی بسیار چیزها داری. و بسیار بارها که باید بگذاری، تا سبکبار شوی و سبکبال گردی تا به هر کجا خواهی توانی رفتن. اکنون که سنگین باری شرط نخست آن است که لختی درنگ کنی و جمله بارها و افزونه های تن و جان خویش از خویش باز کنی و جز آنچه بایسته است برنگیری. سپس بر این احوال مدتی جنبش و کوشش تن خود را فروکاهی و چنان کنی که هر روز جز به چند جای معدود نروی و مرکز و لنگرگاهی از بهر خود مهیا کنی که به هر جا که روی باز به مستقر خویش بازگردی چنان که مردمان چون شب فرارسد به خانه روند از بهر سکونت و آرامی.

رونده گفت : این که گفتی جمله احوال تن بود، احوال روان چگونه باشد؟

پیر گفت : بعد از آن باید که بسیار در خویش تامل کنی تا به درست معنای زندگانی دریابی و همواره از خویش بپرسی که غایت زندگانی من چیست : به خوشی و شادی آسودن و راه کامجویی پیمودن؟ یا دانش آموختن و علم اندوختن؟ یا در پی سیم و زر و خانه و مرکب کوشیدن؟ یا خوردن و خوابیدن و نوشیدن و پوشیدن؟ یا بسیار چیزهای دیگر. و این تامل میسر نشود مگر به خلوت دل که خالی کردن دل است از جمله بیگانگان و بانگ زنندگان که به هر ساعتی سرزده به خانه دل تو در می آیند و بانگی می زنند و هنوز آوای این یک فرو نمرده دیگری درمی رسد و همچنان بانگی می زند و فی الجمله خانه دل تو را پر آشوب می دارند. باید که مدتی به کلی در این خانه ببندی و به روی هیچکس نگشایی تا مزاحمان و آشوبندگان به یکباره قطع امید کنند و به محلتی دیگر روند. آنگاه توانی به آسودگی در بگشایی و یار عزیز، که تا این زمان از ازدحام اغیار راه درون شدنش نبود، به اندرون بخوانی تا به میل و رغبت گام در صحن سرای دل گذارد و در شاه نشین خانه جان مقام کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط وحید  | 


سلام به بهار

این چند بیت ناقص در اسفند 86 آغاز شد، در اسفند 87 ادامه یافت و شاید در اسفند 88 به پایان برسد! :

دست در دست نسیم گونه بر گونه بید

پای در راه بهار می رسد قاصد عید

از میان در و دشت در دل جنگل وکوه

می دود با چه شتاب سایه ابر سپید

باز نقاش ازل با قلم موی غزل

مخملی تازه سرود پرده ای تازه کشید

می خرامد همه سو جویباران صفا

می ترواد همه جا بوی اسپند وامید

می درد خلوت باغ نیزه نغمه زاغ

می شکافد تن ابر تیغ تابنده شید

می کند باغ به تن جامه سبز چمن

می کشد دست نسیم گیسوی دختر بید

جشن نوروز کهن رستن و تازه شدن

می توان همچو بهار از دل خاک دمید...

 


شانزده نکته برای برنامه ریزی سال نو

اکنون که در آستانه سال نو هستیم واجب ترین کار بعد از خانه تکانی و خرید شب عید، برنامه ریزی برای سال بعد است. در اینجا یادآوری چند نکته برای برنامه ریزی و تعیین اهداف خالی از فایده نیست :

1-     پیش از هر کاری فلسفه زندگی خود را بیان کنید. می خواهید زندگی شما چه معنایی داشته باشد؟

2-     نقاط قوت خود را با نظر دیگران مشخص کنید.

3-     از افکار منفی (خطاهای گذشته، مقایسه با دیگران) سخت بپرهیزید.

4-     روز آرمانی و کمال مطلوب خود را تصور کنید و آن را بنویسید.

اکنون اهداف خود را با توجه به نکات زیر مشخص نمایید :

5-     اهداف باید با هم سازگار باشند.

6-     اهداف باید حوزه های گوناگون زندگی را پوشش دهند مانند : سلامت جسمانی – عادات شخصی – ارتقاء شغلی – سلامت روانی و ذهنی – خانواده – وضعیت فکری – تحصیلات – سرگرمی و اوقات فراغت – دوستی – مالی و اقتصادی – روابط اجتماعی – مهارتهای ویژه – عادات غذایی و ....

7-     یک جدول برنامه ریزی زندگی مشابه جدول زیر تهیه کنید : بعنوان مثال یک دانشجوی بیست ساله ممکن است در حوزه تحصیلات، برنامه را بصورت زیر بنویسد.

حوزه زندگی

اکنون

سال : 1387

سن من : 20

10 سال بعد

سال : 1397

سن من : 30

20 سال بعد

سال : 1407

سن من : 40

30 سال بعد

سال : 1417

سن من : 50

تحصیلات

دانشجوی ترم 4

فارغ التحصیل دکتری

.....

......

البته ناگفته پیداست که احتمال تحقق چنین برنامه هایی بخصوص برای سالهای دورتر در جامعه ما چندان زیاد نیست با اینحال داشتن برنامه حتی اگر اجرا هم نشود بهتر از بی برنامگی است.

8-     اهداف باید روشن باشند و از نظر زمان، کمیت و کیفیت قابل سنجش باشند.

9-     داشتن اهداف متنوع بهتر از فکر کردن در یک زمینه تنهاست. البته با توجه به محدودیت زمان، باید اهداف مهم تر را برگزید و بر روی آنها تمرکز نمود. به ویژه هرچه سن انسان بالا می رود و از دوران جوانی دورتر می شود این احساس پیدا می شود که خشاب زندگی در حال خالی شدن است و جایگزینی هم ندارد پس باید در مصرف فشنگ صرفه جویی کرد و تا می شود تیرها را به هدف زد زیرا زمان تمرین و سعی و خطا گذشته و منادی مرگ هر لحظه نزدیکتر می شود.

10-  اهداف حقیقی و روشن با آرزوهای خیالی و مبهم فرق دارند.

11-  اهداف سه گونه اند : اهداف چیستی (چه می خواهم؟)، اهداف چرایی (چرا آنرا می خواهم؟)، اهداف چگونگی (چگونه به آن برسم؟) بدون فهم چرایی، تمام موفقیتها توخالی است.

12-  با مشخص شدن اهداف، فرصتهای حقیقی از انحرافات کاذب متمایز می شوند (مسئله شانس).

13-  قاعده تعیین هدف این است که اهداف باید مشخص، قابل سنجش، قابل حصول، واقع بینانه و دارای مهلت زمانی باشند.

14-  روی یک کاغذ سفید بزرگ و با رنگهای متفاوت نقشه ذهنی اهداف خود را ترسیم کنید : یک دایره در وسط که نمایانگر شماست و شعاعهایی که از این دایره بیرون می زند و هریک نشانگر یک حوزه از زندگی شماست و ممکن است خودش به زیر شاخه های دیگری تقسیم شود. مثلا حوزه مالی به زیر شاخه های : درآمدها، هزینه ها، دارایی ها و مانند آن،  قابل تقسیم است.

15- اکنون بر اساس نقشه ای که رسم کرده اید، اهداف خود را به تفکیک چیستی، چرایی و چگونگی و برای حوزه های مختلف، به صورت بلند مدت (مثلا 5 سال)، میان مدت (مثلا یک سال) و کوتاه مدت (مثلا دو ماه) مشخص کنید. اینکار را همین الآن انجام دهید پیش از شروع سال نو.

16-  اهداف خود را بطور مرتب مرور کنید و هر جا لازم شد با توجه به تغییر شرایط آنها را بهنگام کنید و با دیدن اهدافی که محقق شده اند برای پیمودن ادامه راه انرژی بگیرید.

یکی از اهداف شخصی خودم در سال جدید این است که از  پراکندگی و واگرایی به یگانگی و همگرایی برسم که این توضیح و تفصیل بیشتری می طلبد.


کوچ زبانگردی

به دلایلی که چندان روشن نیست، زبانگردی برای خودش اعلام استقلال کرد و به آدرس زیر رفت :www.zabangardi.blogfa.com

دوستانی که فقط به مباحث زبانگردی علاقه مند هستند از این پس می توانند به نشانی گفته شده مراجعه کنند. ضمنا کلیه مطالبی که زیر عنوان "زبانگردی" تاکنون در این وبلاگ (هفت پیکر) آمده به وبلاگ جدید منتقل شده است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:53  توسط وحید  | 

باد ما را برد تا آنسوی مرگ

زندگی پژمرد پیشاروی مرگ

شاخه سبز امید و آرزو

جرعه جرعه خورد آب از جوی مرگ

در هجوم شعله های خشم باد

بوی باران مرد پیش بوی مرگ


بانگ رحیل

صبح ساعت ۶یا ۵/۶ بود که تلفن منزل زنگ زد. معمولا وقتی بی موقع زنگ می زنند باید خبر بد یا خبر مهمی باشد. پیرزن ساعت ۴ صبح جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. چهره مهربان و خاطرات شیرینی که از او به یاد داشتم پیش چشمم آمد. بسیار مهربان و با گذشت بود و بدون اینکه روانشناسی کودک و علوم تربیتی خوانده باشد به بچه ها مهر و محبت فراوان نشان می داد و به آنها شخصیت می داد. بچه که بودیم هر وقت سراغش می رفتیم محال بود که تنقلات، شکلات یا میوه ای به ما تعارف نکند. همیشه چیزی برای خوشحال کردن بچه ها داشت.

شوق آموختن و مطالعه کردن از همان اوان کودکی در جان و دلش شعله می کشید. تصورش را بکنید ۸۰ یا ۹۰سال پیش که دخترها و زنها انسانهای ضعیف درجه ۲ محسوب می شدند و حق نداشتند به مدرسه بروند با اصرار از برادرش که اوایل درس خواندش بود می خواهد که آنچه را می خواند به او هم بیاموزد و به این ترتیب توانسته بود در آن تاریکی مطلق شمعی بیفروزد. برخلاف زنان هم سن و سالش که عموما از تنهایی و بی حوصلگی شکایت می کنند، وقتی در خانه کوچکش تنها بود قرآن می خواند یا به مطالعه کتابهایی که داشت می پرداخت. زنی مومن بود به معنای سنتی و قدیمی اش. سرش در کتاب و دعا بود و اغلب وقتی نوه ها و عروسها و دختران خانواده پیشش می رفتند آنها را با مهربانی نصیحت می کرد. هیچوقت ندیدم پشت سر کسی بدگویی کند. چهره اش همیشه مهربان و متبسم بود.  برخلاف خیلی از مادر شوهرها با عروسهایش بسیار خوب بود و آنها هم او را دوست داشتند. آنچه خیلی ناراحتم کرد این بود که مدت زیادی بود نتوانسته بودم به او سری بزنم. هرچند این اواخر به خاطر سن زیاد تا حدودی دچار فراموشی شده بود.

هرگز دوست نداشت سربار کسی باشد و همیشه دعا می کرد پیش از اینکه ناتوان از انجام کارهای خودش باشد از دنیا برود و دعایش هم مستجاب شد : گرچه عمری دراز یافت اما تا همین دو سه روز پیش همه کارهایش را خودش انجام می داد.


بر سر خاک

پدرم که پسر بزرگش بود، بر سر خاک شمه ای از صفات و خصلتهای پسندیده مادرش را برشمرد و گفت که از همگان خواسته او را حلال کنند و اگر به کسی بدی کرده او را ببخشند و نکته ای که برایم بسیار جالب بود این بود که حتی گفته بود اگر احیانا به کسی تذکری داده و مثلا به ملاحظه رعایت دستورات شرع، به دختری از نوه ها و نتیجه ها درباره حجاب و امثال آن چیزی گفته که موجب ناراحتی آنها شده، از آنها می خواهد که او را ببخشند. روانش شاد.

امروز در قبرستان یک چیز جدید هم یاد گرفتم و آن اینکه روی سنگ قبر زنها دو برجستگی در دو طرف می گذارند ولی سنگ قبر مردها فقط یک برجستگی دارد. ضمنا تاریخ مرگ پدرمادربزرگم (یعنی پدربزرگ پدرم) را که دیدم تعجب کردم چون روز و ماه آن دقیقا با تاریخ تولد خودم یکی بود! وقتی که مرد من دقیقا پنج سالم بود و خاطره بسیار مبهمی از آن روز در ذهنم مانده : پیرمردی درشت هیکل اما بسیار فرتوت که در انتظار مرگ، در بستر آرمیده و همه فامیل دور او حلقه زده اند و من یک لحظه توانستم صورت بزرگ و خسته او را ببینم. امروز پس از گذشت سالها، دخترش را در همان نزدیکی به خاک سپردند.

 و این چرخه بی پایان تولد و مرگ همچنان بی انقطاع ادامه دارد تا چه زمانی نوبت به ما برسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:5  توسط وحید  | 

 هرچیزی که منشا اثر است دو چهره دارد یکی چهره اندیشگی و دیگر چهره کنشگری. تعبیر دیگر این دوگانی، طراحی و اجرا یا فرمودن و آفریدن (امر و خلق) است. نظم نیز بدینسان است. پیشنیاز نظم داشتن دو چیز است یکی اندیشه و دومی اراده. اندیشه بدون عمل درخت بی بار است و اراده بدون اندیشه، اسب بی سوار. اندیشه جای هر چیز را معلوم می کند و اراده هر چیز را در جای خود می نشاند.

چند سال پیش درجریان یک مورد کاری با فردی آشنا شدم که بر خلاف اغلب ماها بسیار بسیار منظم و منضبط بود. این مرد مهندس مکانیک بود و در آلمان درس خوانده بود. کارگاه نسبتا کوچکی در خیابان انوشیروان اصفهان داشت. یکبار که برای بازدید از کارگاه ایشان رفته بودیم نظم حاکم بر آنجا شگفت زده ام کرد. با اینکه کارهای مکانیکی بطور طبیعی با بی نظمی و ریخت و پاش هایی همراه است اما آنجا بقول معروف مثل دسته گل تمیز و مرتب بود در حالیکه کارکنان هم مشغول کار بودند و خود ایشان هم داشت روی یک جک هیدرولیک کار می کرد. نزدیکتر که رفتم دیدم یک یک آچارها را به ترتیب و منظم روی زمین چیده و هر بار که آچاری را برمی دارد بعد از اتمام کار، دوباره دقیقا آن را سرجایش می گذارد. هیچ پیچ و مهره و خرده ریزی آنجا سرگردان و پخش و پلا نبود و برای آنها یک قوطی مخصوص گذاشته بود. خلاصه خیلی خوشم آمد. گفتم شما خیلی آدم منظمی هستید! گفت بدون نظم اصلا نمی شود کار کرد. ساعت ده صبح که شد همه کارگرها و تکنسینها دست از کار کشیدند و آمدند نشستند روی چند نیمکت که گوشه کارگاه گذاشته بودند. یک ربع استراحت همراه چای و بیسکوئیت و دوباره بازگشت به کار. اینکه یک نفر توانسته بود در اقیانوس بی نظمی و شلختگی یک چنین جزیره منظمی بسازد برایم جالب بود.

باری، بدون نظم هیچ کاری نمی شود کرد. هیچ پیشرفتی هیچ موفقیتی و هیچ شکوفایی جز در سایه نظم و انضباط پدید نمی آید. اما منظم بودن را باید ابتدا از خود آغاز کنیم و سپس از خانواده. بعد از اینکه تلاش کردیم خود انسان منظمی باشیم، باید به فرزندانمان و اطرافیانمان دائما این مسئله را گوشزد کنیم البته بدون دخالت در حوزه شخصی و خصوصی آنها و بدون اجبار و اکراه و تحکم زیرا اینها نتیجه معکوس دارد. تنها و تنها با گفتگو و استدلال و تذکر آنهم بصورت سازنده و خیرخواهانه. به گفته کتاب «طراحی نظم» که در این زمینه راهنماییهای خوبی دارد، بعنوان مثال اگر نوجوانان در سنی هستند که بی نظمی و آشفتگی تاحدودی از مقتضیات سنشان است نباید اجازه داد که این آشفتگی از محدوده اتاق شخصیشان فراتر برود.

بنابر این تنها کاری که بایدکرد این است که این باور (یعنی ضرورت نظم و انضباط) در ذهنها جوانه بزند و بروید و ببالد و نهایتا شکوفا شود و به ثمر برسد. بعد از آن است که خودبخود نظم و ترتیب حاصل می شود.

به هر حال مسلم است که منظم بودن کار سختی است. عزم و اراده و همت می خواهد و با تنبلی و بی حالی سازگاری ندارد. به نظر می رسد که درباره کودکان و نوجوانان باید قدری سختگیری و دقت به خرج داد. همینکه در خانه به آنها یاد بدهیم هر چیزی باید سر جایش باشد و هر کاری زمان بخصوصی دارد نخستین گام برای آموزش نظم و انضباط است. کودکی که زمان خواب و بیداریش مشخص نیست، فردا هم که بزرگ شد از پذیرش محدودیت ها و مسئولیتهای اجتماعی سرباز می زند. بچه ای که موقع ورود به خانه، لباس و کیف و کتابش به حالت انفجاری هرکدام به گوشه ای پرتاب می شوند در آینده نیز مخل نظم و انضباط جامعه است. البته ناگفته پیداست که کودکان به بزرگترهای خود نگاه می کنند. پدری که خودش شلخته و بی نظم است نمی تواند انتظار نظم و ترتیب از فرزندانش داشته باشد.

باری، به جای انتظار تغییرات بزرگ و انقلابی باید به تدریج خود را در جهت رشد و کمال تغییر دهیم. اگر تک تک آجرهای ساختمان سفت و محکم باشند و هرکدام با آجرهای کناری خود پیوند استواری داشته باشند مسلما کل بنا نیز محکم و استوار خواهد بود. اگر تک تک مردم منظم و منضبط (یعنی اندیشه گر و اراده مند) باشند، هیچکس نمی تواند برای آنان تصمیمات نادرست و نامعقول و ناپسند و ناسنجیده بگیرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:57  توسط وحید  | 


 بر فراز خانه من

     سایه ابر سترون

        سالها افتاده چون از کوه 

                                     بهمن

                                       ای دریغا خانه من

                                           ای دریغا آسمان پاک آبی                                     

                                                ای دریغا آفتاب گرم روشن.

                                                            ۱۲ بهمن ۸۷


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:36  توسط وحید  | 

توضیح : جملات داخل پرانتز از بنده است و در اصل کتاب نیست. ای کاش به زودی این کتاب به فارسی ترجمه شود که برای تحریک عقول و رواج نقد عقلانی در جامعه بسیار مفید خواهد بود.

علت پیدایش این استعاره ها

استعاره های گفته شده (در شماره های ۵۳ و ۵۵ و ۵۶) مختص به زبان انگلیسی نیستند و تقریبا می توان گفت در همه زبانها وجود دارند. علت وجود استعاره های زمانی و یکسانی آنها در زبانهای مختلف چیست؟ پاسخ این است که این استعاره ها برآمده از عمومی ترین تجربه های مشترک روزمره انسانها هستند. تجربه های روزمره ای از قبیل موقعیت های حرکت، حرکت نسبی میان ما و دیگران. و ربط دادن آن حرکتها با رویدادهای تعریف کننده زمان مثل ریتم های بدنی، حرکت ساعتها و امثال آن.

در وضعیتهای حرکت، مجاز امکان پذیر است، یعنی دو حوزه زمان و حرکت می توانند به جای هم قرار گیرند. مثال : تهران چهار ساعت تا اصفهان فاصله دارد. (زمان جایگزین مسافت)

خلاصه اینکه استعاره های سه گانه فوق دلبخواهی و من درآوردی نیستند بلکه از تجربه های روزمره ما ناشی می شوند.

در زمان و در ظرف زمان (at time & in time)

استعاره ناظر متحرک به عنوان بخشی از ناخودآگاه شناختی در سیستم های مفهومی در سراسر جهان بوجود می آید. زیرا وضعیتهای منجر به این استعاره هر روز در تجربه واقعی هر شخصی اتفاق می افتند. در این استعاره یک بازه زمانی بعنوان یک ظرف مفهوم سازی می شود. در زبان انگلیسی واژه in نشان دهنده ظرف زمان یا دوره ای از زمان است در حالیکه واژه at یک نقطه را بر روی یک دوره زمانی نشان می دهد. (در فارسی وقتی می گوییم : ظرف یک ساعت اینکار را انجام می دهم منظورمان in است و وقتی می گوییم : سر ساعت 10 خودم را می رسانم، منظورمان at است.)

یکی از نتایج مهم تحلیل شناختی مفهوم زمان این است که از دیدگاه علوم شناختی، فهم عادی ما از زمان درست و موجه نیست. (این نکته نیاز به توضیح بیشتر دارد که فعلا از آن می گذریم.)

نکته مهم دیگری که باید گفت این است که استعاره مفهومی، یکی از ابزارهای اصلی عقلانیت و تفکر انسان است. بدون آن هیچگونه استدلال انتزاعی امکان پذیر نیست چرا که از طریق آن است که استنتاجهای حوزه محسوس در حوزه های انتزاعی هم به کار برده می شوند. این امر برای زمان هم صادق است زیرا ما فقط زمان حال را تجربه می کنیم و ناچاریم که گذشته و آینده را مفهوم سازی کنیم.

نکته دیگر اینکه وقتی گفته می شود یک دانش، استعاری است به معنای دست کم گرفتن یا کم ارزش ساختن آن دانش نیست. بعنوان نمونه، نظریه نسبیت عمومی اینشتین بر مبنای استعاره «ناظر متحرک» معنا می یابد. به عبارت دقیقتر در این نظریه، زمان بعنوان یک بعد مکان مانند در نظر گرفته می شود. اما معنای این گفته این نیست که نسبیت عمومی یک نظریه باطل یا ذهنی است. در واقع استعاره آن چیزی است که اجازه می دهد مدل های ریاضی با پدیدارهای جهان پیوند یابند.

استعاره زمان به مثابه یک منبع

یکی از برجسته ترین مشخصه های فرهنگ غرب، مفهوم سازی زمان بعنوان یک منبع (source)، به ویژه پول است (ضرب المثل "وقت طلاست" موید این مطلب است). مفاهیمی همچون بازده، اتلاف، کمیاب بودن و صرفه جویی وابسته به این الگو هستند. در واقع واژه های اتلاف، صرفه جویی، ارزشمندی، ذخیره سازی و امثالهم در حوزه زمان ناشی از چنین نگرشی است. با توجه به این استعاره است که صحبت از اتلاف وقت و صرفه جویی در زمان، در فرهنگ غرب معنادار می شود. حال آنکه در فرهنگهای فاقد این استعاره، عبارتهای گفته شده مفهومی ندارند.

استعاره زمان به مثابه پول

در این حالت پول حالت خاصی از منبع است. واژه هایی از قبیل : بودجه، خرج کردن، صرف کردن، سود، زیان و امثالهم در این استعاره معنادار می شوند.

یکی از دیدگاههای نادرست در خصوص استعاره این است که استعاره ها ضرورتا غیرحقیقی اند. درحالیکه بیانهای استعاری می توانند به اندازه بیانهای غیراستعاری صحیح و منشاء اثر باشند. در فرهنگ امروز غرب بسیاری از موسسات بر اساس این استعاره ها کار می کنند (مثلا پرداخت حقوق در مقابل صرف وقت).

از طرف دیگر برخی فرهنگها فاقد این مفاهیم استعاری هستند. مثلا در برخی فرهنگها هیچ معادلی برای این جمله وجود ندارد : وقت کافی برای انجام فلان کار ندارم.

دیدگاهی که بر طبق آن زمان بعنوان یک منبع در نظر گرفته نمی شود، (و بنابر این نیازی به عجله و هجوم بردن برای انجام کارهای بیشتر و با بیشترین بازده نیست) گاهی اوقات به تمسخر، از طرف اهالی غیربومی امریکا تحت عنوان «زمان سرخپوستی» نامیده می شود! (به نظر می رسد این دیدگاه یعنی دیدگاه سرخپوستی در کشورهای شرقی بخصوص کشور خودمان هنوز هم در میان بسیاری از مردم رواج دارد).

غربی های اهل کسب و کار که به دنبال برپاکردن کارخانه در کشورهای جهان سوم هستند، غالبا بر این تصورند که مردم بومی (که زمان را به مفهوم منبع نمی گیرند) انسانهایی تنبل هستند. بخشی از فرایند غربی سازی جهان مبتنی بر این است که موسساتی استعاره های «وقت منبع است» و « وقت، پول است» را به سایر فرهنگها انتقال دهند و آنها را تقویت کنند. (در واقع یکی از عوامل اساسی اینکار ایجاد صنایع و رواج زندگی صنعتی است که با وقت و زمان ارتباط تنگاتنگی دارند. در فرهنگ خودمان هم استعاره هایی در باب زمان هست که در خور توجه و تحقیق است مثلا این جمله معروف که در مثنوی هم آمده و می گوید : الوقت سیف قاطع، خود نوعی مفهوم سازی استعاری از زمان است.)

فرهنگهایی که در آنها زمان بعنوان یک منبع در نظر گرفته نمی شود به ما یادآوری می کنند که زمان به خودی خود و ذاتا مشابه یک منبع نیست. مردمانی هستند که زندگی می کنند بدون بودجه بندی زمان و نگرانی از اتلاف آن ( به نظرم این یکی از وجوه اساسی تفاوت میان انسان مدرن و انسان گذشته است. حتی به زندگی خودمان هم که نگاه کنیم اینهمه کمبود وقت و نیاز به شتاب و کار بیشتر، در زندگی مردم بیست یا سی سال پیش نبود در حالیکه ما هنوز فرسنگها با زندگی مدرن غربی فاصله داریم.)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:7  توسط وحید  | 


استعاره زمان متحرک

ساختن مفهوم زمان بدون بکار بستن استعاره ناممکن است. برای اینکار استفاده از تعدادی استعاره که هریک با متافیزیک خود همراه است اجتناب ناپذیر است. در استعاره "زمان متحرک" اشیاء به مثابه زمانها و حرکت اشیاء در برابر ناظر به مثابه گذر زمان است. از کنار هم گذاردن این استعاره و استعاره اصلی "جهت گیری" یک نگاشت بصورت زیر حاصل می شود :

مکان ناظر ------------------------------- زمان حال

فضای روبروی ناظر --------------------- زمان آینده

فضای پشت سر ناظر -------------------- زمان گذشته

اشیاء ----------------------------------- زمان ها

حرکت اشیا در برابر ناظر --------------- گذر زمان

این نگاشت بطور کلی، اطلاعات و استنتاجات مربوط به حوزه مبدا (مکان) را به اطلاعات و استنتاجات مربوط به حوزه مقصد (زمان) تبدیل می کند. در این استعاره اوقات مترادف با اشیاء متحرک هستند. مکان ناظر در این استعاره، نقطه مرجع (اینجا و اکنون) است. ژستهای انسان در حین صحبت از گذشته و آینده، موید این موضوع است.

استعاره زمان - سیال

گونه ای دیگر از استعاره زمان متحرک است. در این استعاره زمان به عنوان یک سیال یا جوهر سیال (مثل رودخانه) که در یک مسیر خطی سیر می کند در نظر گرفته می شود. در اینجا هم ناظر در لحظه حال ایستاده و گذر زمان را از گذشته به سوی آینده تماشا می کند : (

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین          کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

اگر در بیت فوق به جای جهان، زمان بگذاریم دقیقا استعاره گفته شده بدست می آید.)

استعاره ناظر متحرک

در این استعاره ناظر متحرک است و زمان ایستا. مکان ناظر، به مثابه زمان حال است. اگر این استعاره را با استعاره اصلی «جهت گیری زمان» ترکیب کنیم، زمان حال همان مکان ناظر و فضای جلوی ناظر همان زمان آینده می شود و گذشته پشت سر ناظر قرار می گیرد. در این استعاره زمان دارای بعد و قابل سنجش می شود و قطعات آن را می توان با یکدیگر مقایسه کرد. این نگاشت نیز مفاهیم مکانی را به مفاهیم زمانی سرایت می دهد. مثالی از این نگاشت، مفهوم دوری و نزدیکی است که به یکسان بر مکان و زمان اطلاق می شود. حتی برخی از افراد یا برخی از گونه های زبانی در فارسی هم واژه «دور» را دقیقا به معنی «دیر» به کار می برند.

مقایسه این دو استعاره از طریق مثال :

1-     زمان متحرک :     عید نوروز دارد می آید Christmas is coming

2-     ناظر متحرک :     داریم به عید نوروز می رسیم    We’re coming up on chrismas

جزئیات این دو استعاره با هم متفاوت و ناسازگارند.


زبانگردی

اخیرا جایی خواندم که واژه alter در اصل به معنی "دیگر" است. از طرفی برای کلمه alternative معادلهای مختلفی ارائه شده است : شق – شق دیگر – بدیل – گزینه – جایگزین، که هرکدام در زمینه خاصی معنا می دهند و هیچیک جامع معنای کلمه اصلی نیستند. با آن توضیح اول، فکر می کنم بشود بجای آلترناتیو، واژه "دگره" یا چیزی نزدیک به آن را پیشنهاد کرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:47  توسط وحید  | 

استعاره سازی زمان

ساختن مفهوم زمان بدون بکار بستن استعاره ناممکن است. برای اینکار استفاده از تعدادی استعاره که هریک با متافیزیک خود همراه است اجتناب ناپذیر است.

زمان مکانمند (متمکن)

بخش بسیار کوچکی از فهم ما در باب زمان بطور خالص زمانی است. فهم غالب ما از زمان یک روایت استعاری از فهم ما درباب حرکت در مکان است. در فیزیک مفهوم زمان بر مفهوم حرکت که بعنوان تغییر در مکان تعریف می شود، تقدم دارد. اما در علوم شناختی وضعیت بر عکس است یعنی اول مفهوم حرکت مطرح می شود و سپس زمان به نحو استعاری بر حسب حرکت مفهوم سازی می شود. در بخش مربوط به بینایی در مغز ناحیه ای است که اختصاص به ردیابی حرکت دارد حال آنکه چنین ناحیه ای برای ردیابی زمان کلی وجود ندارد. در نتیجه حرکت مستقیما ادراک می شود و بعنوان یک حوزه مبدا توسط سیستم استعاری ما مورد استفاده قرار می گیرد.

سیستم استعاری برای زمان در زبان انگلیسی یک ساختار کلی دارد : اساسی ترین استعاره متشکل از یک ناظر در زمان حال است که رو به آینده و پشت به گذشته دارد. به این استعاره، استعاره جهت گیری (orientation) می گویند. در این استعاره موقعیت ناظر نشانگر زمان حال، فضای رو به روی او زمان آینده و فضای پشت سر او نمایانگر گذشته است. همانگونه که ما در فارسی مثلا می گوییم :«روزهای سختی را پست سر گذاشتیم.» یا «او روزهای امیدبخشی را در پیش رو دارد.» البته باید تحقیق شود که این گونه جملات از زبانهای اروپایی به فارسی راه یافته یا در گذشته هم در ادبیات ما وجود داشته است.

 در زبان هندی دیروز و فردا، یک کلمه یکسان هستند (kal) و مخاطب تنها از روی قرائن و زمینه متوجه می شود که منظور گوینده یا نویسنده کدام یک از این دو کلمه است.

ممکن است به نظر برسد که این استعاره که آینده را در جلو و گذشته را در پشت سر می بینیم یکی از طبیعی ترین تلقی های انسان از زمان باشد اما در بعضی زبانها از جمله زبان Aymara که متعلق به اهالی شیلی در آند است، گذشته در مقابل قرار دارد. این تصور از آنجا ناشی می شود که انسان میتواند نتایج آنچه را که در گذشته انجام داده است در مقابل روی خود ببیند. در این زبان منظور از «سال پیش رو» سال گذشته است و وقتی گفته می شود «روزی که پشت سر است»، منظور روزی است که در آینده خواهد آمد!

در استعاره گفته شده (استعاره جهت گیری) حرفی از حرکت یا سکون ناظر به میان نمی آید. بر اساس اینکه ناظر متحرک یا ساکن باشد دو استعاره مهم دیگر در باب زمان مطرح می شود یکی استعاره ناظر ساکن و دیگری استعاره ناظر متحرک.

ادامه دارد...


به دوست عزیز م.ر.ف : از لطف شما ممنونم. دیوان آسمان انعکاس یک صبح بارانی در آبان ماه بود. همچنین منظور از هیات جسمانی همان گوشت و پوست و رگ و پی انسانی بوده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:3  توسط وحید  | 


دیباچه سحر

غزل سپیده دمان

مسمط ابر

ترجیع بند   با  را  ن

                   با  را  ن

                      با   را  ن

                          با   را  ن

 قطعه ابر

قصیده آفتاب

رباعی غروب

مثنوی ستارگان

تخلص مهتاب

دیباچه سحر

غزل سپیده دمان

پایان بی پایان ...

نهم آبان ماه ۸۷


دیشب و امروز هوای شهرمان بارانی است. باران رمز نزول رحمت از جهان مینوی به عالم شهادت است : " از آسمان آبی فروفرستادیم و زمین را زنده کردیم از پس آنکه مرده بود". چه خشکسالی درازناکی. شاید این باران مژده ای برای خاکهای تشنه باشد. پیاده روی زیر این  باران. فکر خوبی است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:10  توسط وحید  | 

کتاب philosophy in the flesh نوشته George Lakoff و همکارش، در بردارنده نظریات جدیدی است که کل مبانی فلسفه غرب را از آغاز تاکنون در هم می ریزد. اخیرا فرصتی دست داد و توانستم بخشی از این کتاب را مرور کنم. آنچه در پی می آید گوشه هایی از مطالبی است که مرور کرده ام.

این کتاب بر اساس داده های تجربی جدید، سه پیش فرض اساسی را درباره ذهن و امور شناختی ارائه میدهد :

1-     ذهن ذاتا متجسد است : بدین معنی که دستگاههای مفهومی ما عمدتا از مشترکات بدنی و محیطی ما به وجود می آیند.

2-     فکر بطور عمده ناخودآگاه است : 95 درصد حالات ذهنی ما ناخودآگاه است.

3-     مفاهیم انتزاعی عمدتا استعاری هستند : ما دستگاه بزرگی از استعاره های اولیه را بطور خودکار و ناخودآگاه و در اثر کارکردهای روزمره سالهای ابتدایی زندگی بطور غیر اختیاری بدست می آوریم.

فرهنگ Oxford استعاره (metaphor) را اینگونه تعریف کرده است : به کاربردن واژه یا عبارت برای نشان دادن چیزی متفاوت از معنای واقعی (هرچند به گونه ای مرتبط با آن) مثلا «او را مجبور می کنم که حرفش را بخورد» یا «او قلبی از سنگ دارد».

در بخش بعدی کتاب، نویسندگان می کوشند با تکیه بر یافته های علوم شناختی، ایده های اساسی فلسفه مثل علیت، زمان، نفس، ذهن و اخلاق را با توجه به سه پیش فرض گفته شده توضیح دهند. هدف این کتاب در نهایت اثبات این است که همه ایده های انتزاعی ما برساخته دستگاه مغزی و عصبی ماست و چیزی به نام متافیزیک وجود ندارد.

زمان

فصل دهم کتاب به موضوع زمان می پردازد که آن را بطور کامل خوانده ام و گزارش این مطالعه را در ادامه ارائه می دهم :

این فصل تحقیقی است در باب مفهومی که ما از زمان داریم. در سیستمهای مفهمومی ما یک نظریه غنی و پیچیده در باب زمان وجود دارد. کل فهم ما درباره زمان وابسته به مفاهیم دیگری چون حرکت، مکان و رویداد است.

زمان و رویدادها

اندازه گیری زمان در واقع مقایسه رویدادهاست. یک تکانه (پالس) الکتریکی 40 بار در هر ثانیه از درون مغز ما می گذرد و به منزله ساعتی است که ریتم های تکراری بدن را تنظیم می کند. این رویداد تکراری و منظم است که مفهوم زمان را در ما بوجود می آورد. نتیجه رویدادهای تکراری و منظم، حس درونی و شهودی از زمان و زمانمندی است که در درون ما ایجاد می شود.

زمان فی نفسه وجود خارجی ندارد. آنچه امکان پذیر است صرفا مشاهده و مقایسه رویدادهاست. ما زمان را با  کنایه و مجاز تعریف می کنیم : تکرار متوالی یک نوع رویداد. در نتیجه خواص واقعی و اساسی مفهمومی که ما از زمان داریم پیامد خواص رویدادها هستند :

-          جهت دار بودن، برگشت ناپذیر بودن.

-          پیوستگی زمان : زیرا رویدادهای تناوبی، آغاز و انجام دارند.

-          سنچش پذیری زمان : زیرا تکرارها قابل شمارشند.

این بدین معنا نیست که ما تجربه زمان را نداریم بلکه تجربه واقعی ما از زمان همیشه وابسته به تجربه واقعی ما از رویدادهاست.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:24  توسط وحید  | 

 

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

چند روز پیش دوستی صاحبدل و عزیزی نکته سنج، پرسشی از این گمشده لب دریا پرسید که دستمایه این گفتار و سرمایه این نوشتار شد. آنچه در پی می آید نتیجه تاملی نه چندان دقیق در این بیت عمیق حافظ است.

معنای ظاهری این بیت این است که پیر ما یعنی استاد و مرشد معنوی ما، گفت که در آفرینش هیچگونه خطایی صورت نگرفته و به اصطلاح اهل کلام، نظام آفرینش، نظام احسن است به گونه ای که بهتر از آن نمی توان تصور کرد. در مصراع دوم حافظ به طنز و طعنه می گوید آفرین بر پیر و نظر پاک او باد که بر روی خطاهای قلم آفرینش یعنی بر روی کاستی های جهان، سرپوش نهاد!

این نگاه خیام وار (آنگونه که ظاهر شعر خیام نشان می دهد) رندانه و شیطنت آمیز است. ذم است در لباس مدح. گویی به ساده اندیشی پیر می خندد همانگونه که ولتر در داستان معروف خود کاندید به لایبنیتز می خندد و می تازد. ولتر با طنز گزنده و زهرآگین خود امثال لایبنیتز را که عقیده ای مشابه پیر پاک نظر حافظ دارند، کاندید و ساده لوح می خواند.

اما آیا می توان معنایی عمیق تر و لایه ای پنهانی در این بیت یافت؟ برخی، از جمله مرحوم قاسم غنی به این سوال پاسخ منفی می دهند. لیکن اگر بخواهیم منظومه فکری حافظ را یکجا و بطور کلی نگاه کنیم شاید نتوانیم به این سادگی چنین حکمی بدهیم.

معنای دیگری که من از این بیت می فهمم این است : خطا یک امر معرفت شناختی است. اگر دریافت ما از جهان خارج با آنچه که به واقع وجود دارد همخوانی نداشته باشد می گوییم خطا صورت گرفته است. بنابراین اگر پیر می گوید خطایی بر قلم صنع نرفته دقیقا به دلیل نظر پاک اوست که اصولا خطایی نمی بیند نه اینکه خطایی هست و او سرپوش می گذارد. به همین دلیل هم حافظ بر نظر پاک او درود می فرستد. نظر پاک نگاهی است عاری از هر آلودگی که در نتیجه همه چیز را پاک و صافی و بی عیب می بیند. اصولا واژه نظر در دیوان حافظ بار معنایی ویژه ای را بر دوش می کشد همانگونه که واژه رند از کلمات کلیدی حافظ است.

برای مقایسه و نتیجه گیری دقیق تر به بیت زیر توجه کنید :

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان

هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

اینجا هم نوع نگاه پیر است که همه چیز را زیبا می بیند. همچنین در بیت زیر :

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

شاید می خواهد بگوید که دیدگاه ضعیف و کوتاه ما باعث ناسازگاری و ناسازی میشود نه آنچه تو آفریده ای. همچنان که بین زیر موید این مطلب است :

گر من آلوده دامنم چه عجب

همه عالم گواه عصمت اوست

نکته دیگر اینکه صاحب نظر شدن یعنی صاحب این نظر پاک خطاپوش شدن تنها زمانی میسر میشود که وجه خدا در نظر سالک باشد یعنی همه چیز را از وجهه الهی آن ببیند و بشناسد :

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

در این حالت است که مثل پیر همه چیز را زیبا و درست و عاری از خطا خواهد دید نه مانند بی هنران که فاقد این نگاه والا هستند :

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

که هرکه بی هنر افتد نظر به عیب کند

حافظ در جای دیگری صفت خطاپوش را برای ابر بکار می برد :

آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

یعنی ای ابر ببار و نامه عمل مرا که سیاه است از بدی و ناپاکی بشوی و پاک کن. بنابراین ترکیب خطاپوش در این بیت نمی تواند به معنای پوشاننده خطا و پنهان کننده آن باشد، بلکه معادل خطاشوی است یعنی محوکننده و پاک کننده خطا همچون نظر پاک خطاپوش پیر با این تفاوت که خطاپوشی پیر نه در دنیای بیرونی بلکه در عالم شناخت و جهان معرفت معنا می یابد. و مطلب آخر یعنی تیر خلاص به معنای ظاهری بیت گفته شده، این بیت معروف حافظ :

دور فلکی یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

حالا به نظر شما کدامش را باید گرفت؟ خدا می داند!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:50  توسط وحید  | 

از کیسه خلیفه

آیا می توان در جهان مدرن، دیندارانه زندگی کرد؟ به نظر می رسد یکی از نقاط تعارض این دو، ماه رمضان باشد، یا دست کم بعضی دولتمردان اینگونه تصور می کنند. وگرنه چه دلیلی دارد که در ماه رمضان از ساعات کار کارکنان دولت و موسسات شبه دولتی بکاهند و عملا آنرا به چهار ساعت در روز تقلیل دهند؟

این امر یک سوال دیگر را نیز در پی دارد. می دانیم که حقوق کارکنان دولت از بودجه عمومی و به عبارت دیگر از بیت المال داده می شود که متعلق به همه مردم است. بنابر این آن کشاورز زحمتکشی که بنا به مقتضیات شغلی و برای گذران زندگی مجبور است در ماه رمضان هم مثل سایر روزها کار کند و اگر زمان برداشت محصولش باشد حتی بیشتر، می تواند بپرسد چرا از حق او برداشته شده و به کارکنان دولت داده شده است؟  زیرا  کارمند دولت روزانه چهار ساعت کار کرده ولی حق الزحمه یک روز تمام را دریافت کرده است.  

البته احتمالا اکثریت کارکنان محترم دولت از اینکار خشنودند و برخی هم ممکن است بگویند حقوقی که می گیرند حتی ارزش چهار ساعت کار در روز را هم ندارد، که این جای بحث دیگری است. به هر حال من فکر می کنم ترویج کم کاری به بهانه دین و دین ورزی هم به کار و هم به دین لطمه می زند.

در ابتدای رمضان سال گذشته در روزنامه اطلاعات خبری آمده بود مبنی بر اینکه علمای اسلامی مالزی با کاهش ساعات کار در ماه رمضان (به پیشنهاد دولت) مخالفت کرده بودند و گفته بودند اسلام اجازه نمی دهد که به بهانه ماه رمضان، تنبلی و کم  کاری در جامعه رواج پیدا کند. این هم یک نگرش به دین اسلام است.

حضور در هستی

گاه آنچنان در زندگی روزمره و مشغله های آن غرق می شویم که خستگی سراپای وجودمان را در بر می گیرد. گویی از مرکز فاصله گرفته ایم. حتما برای شما هم پیش آمده است که در موضوعی مثلا حل یک مسئله ریاضی آنچنان فروبروید که از همه اطراف خود غافل شوید. به نظر می رسد هر کسی روزانه باید زمانی را برای این بازگشت فراهم کند، زمانی به دور از مشغله و همهمه و هیاهوی زندگی بیرونی. فرو رفتن در عمق دریای هستی، حضور در هستی.

در دیدگاههای سنتی، این فرآیند در جریان اعمال و مناسک ویژه ای تحقق می یابد گو اینکه نگاه ظاهر گرایانه به همان اعمال و مناسک می تواند باعث فدا شدن هدف و محتوی در پیشگاه ظاهر گردد اما در هر حال این دو ملازم همند و البته همیشه محتوا بر صورت رجحان دارد. امام محمد غزالی در بیان آداب نماز، هنگامی که به موضوع حضور قلب می رسد این سوال را مطرح می کند که علت عدم حضور قلب چیست؟ و سپس حالتهای مختلف آن را بر می شمارد و راه حل هر یک را از دیدگاه خود توضیح می دهد که بحث بسیار جالبی است.

در اعمال بودائیان هم حضور در عمق هستی و فرورفتن در ژرفنای حیات هدف اصلی مراقبه است. سالک می خواهد از همه گذرنده ها بگذرد و به ساحل آرامش برسد. آرامش و جنبش دو قطب مخالف و در عین حال هر دو از ارکان هستی اند. اما برای رسیدن به آرامش، ناگزیر باید بر جنبش فائق آمد.

هندوان می گویند ذهن انسان مثل میمونی است که رتیل او را گزیده باشد. هر آن از تصویری به تصویری دیگر و از فکری به اندیشه ای دیگر می پرد. یک دم آرام و قرار ندارد. مدام مشغول فکر و تصور و خیال و محاسبه است. اما در پس این بازیگوش بی قرار، خویشتن ژرف آدمی، منتظر ایستاده تا اگر ذهن مجالی به او بدهد، آرامش حقیقی و سکون ناب را به ارمغان آورد. آنچه که همه ما تشنه آنیم :

آب کم جو تشنگی آور بدست

تا بجوشد آبت از بالا و پست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:13  توسط وحید  | 

چرا و چرا

فصل ممیز انسان و چارپا، یک کسره و فتحه است. انسان با «چرا» (chera) فربه می شود و چارپا با «چرا» (chara)!

اینچنین است که می فرماید :« آنان همانند چارپایانند بلکه گمراه تر». انسانی که «چرا» نکند ناگزیر سرگرم «چرا» خواهد شد و چون او را برای اینکار نساخته اند و نخواسته اند، لاجرم از چارپا هم فروتر خواهد شد، چرا که چارپا را اختیاری نیست.

 زبانگردي

رسیدیم به طرح یا پروژه «امکانات تازه در زبان پارسی». لایبنیتز، فیلسوف و ریاضیدان بزرگ آلمانی، اصطلاح جالبی دارد به نام «هم ممکن» (co-possible) و مقصودش این است که وقتی اجزای خاصی در کنار هم قرار می گیرند و یک دستگاه یا سیستم پایدار و سازگار را می سازند، این اجزاء نسبت به یکدیگر «هم ممکن» هستند. مثلا اندام های ماهی باعث زنده ماندن آن در آب می شوند پس آب و ماهی، هم ممکن هستند اما همین اجزاء اگر بر روی خشکی دور هم جمع شوند ناپایدار خواهند بود. برای جانورانی که در خشکی می زیند وجود ماهی شگفت انگیز است، اما اگر سری یا تنی به آب بزنند می بینند که ماهیان هم از دیدن آنها دچار شگفتی می شوند.

می خواهم بگویم هیچکدام از این دو خلاف عقل و منطق نیست و هر کدام در فضا و محیط خود کاملا ماندگار و پایدار است. اکنون باید دید آیا زبان فارسی تنها همین است که ما تاکنون داشته ایم و از دیرباز بدان سخن گفته ایم یا می توان ترکیبها و آرایشهای تازه ای را هم در آن جستجو کرد؟ تجربه نشان می دهد که پاسخ این پرسش مثبت است.

به نظر من دو راهنمای بزرگ در این راه وجود دارد : یکی رگه هایی از معدن زبان فارسی که پیش از این و در گذشته کشف و استخراج شده اما با گذشت زمان و بی توجهی اهل زبان دوباره در زیر خاک مدفون شده و دوم، چیدمان و آرایش واژه ها و مفاهیم در زبانهای دیگر، به ویژه سایر زبانهای هندواروپایی که خویشاوندان نزدیک زبان فارسی اند. از آنجا که زبان آینه تفکر هر قوم است، توجه به زبانهای اقوام دیگر می تواند سرچشمه اندیشه های نو باشد. از همین روست که برخی از صاحبنظران، کار ترجمه را نه صرفا برابریابی واژه ها و جمله ها، که گونه ای فعالیت هرمنوتیکی می دانند که به خلاف پندار ساده انگاران، از قضا کار بسیار دشواری است. البته هرچه محتوای سخن  به قلمرو محسوسات نزدیکتر باشد این دشواری کمتر است. به همین دلیل است که ترجمه متون علمی و فنی و مانند آن ساده تر از متون فلسفی و ادبی و هنری است. در چنین مواردی، به گمان من، معادل یابی و برابرنهی واژه ها و مفاهیم با سرودن شعر پهلو می زند چرا که به همان سان عنصری از کشف و الهام را در خود دارد. (نمونه چنین ترجمه ای، مقاله «کلمه و سمبول» در کتاب «جام نو و می کهن» به قلم سعید بینای مطلق است. این کتاب مجموعه مقالاتی از اصحاب حکمت خالده است.)

باری، در اقتباس و الگوگیری از زبانهای دیگر بسیار باید محتاط و دست به عصا راه رفت که اگر چنین نباشد، زیان آن صد چندان خواهد بود. فکر می کنم دو داور و دو ترازو ما را در این کشف و استخراج یاری می دهند که به راه خطا نرویم یکی عقل و خرد و دیگری ذوق سلیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:29  توسط وحید  |