تبليغاتX
هفت پيكر

هفت پيكر

گمان می کنم همه کسانی که دانش آموز رشته ریاضی فیزیک بوده اند دستکم نام پرویز شهریاری را شنیده باشند. بزرگ آموزگاری که فارغ از همه هیاهوهای بی پایان عصر خویش زندگانی پربار خود را وقف خدمت در معبد ریاضیات کرد و تلاش بسیار نمود تا ما را با ریاضی آشتی دهد.

دانش آموز سال دوم راهنمایی بودم که در کتابخانه مدرسه به کتاب داستانهای ریاضی ترجمه پرویز شهریاری برخوردم و چه مبارک رویدادی بود.  این کتاب ساده و شیرین با آن جلد زرد خوشرنگش اثری عمیق در ذهن من گذاشت و مرا بیش از پیش به ریاضیات علاقه مند کرد. همه تلاش مترجم آن کتاب در طول زندگانیش این بود که ریاضیات را از آن شهرت ناصوابی که پیدا کرده بود بپیراید و لذت و زیبایی آن را به همگان عرضه کند.

در سال اول دبیرستان هم یک همکلاسی  داشتیم که درس جبر را تجدید شد، تابستان کتابی از شهریاری را که اسمش یادم نیست پیدا کرد و به جای خواندن کتاب درسی با جدیت تمام آن را مطالعه کرد و در امتحانات شهریور از جبر نمره ۲۰ گرفت بطوری که همه معلمها انگشت به دهن مانده بودند که دراین سه ماهه مغز او چه تغییری کرده بود؟! این معجزه پرویز شهریاری بود.

باری، ریاضیات چه در قدیم و چه به ویژه امروز اساس و پایه هر گونه پیشرفت علمی و تکنولوژیک بوده و هست و پرویز شهریاری بخوبی این نکته را درک کرده بود و عمرش را بر سر بهبود و شکوفایی آموزش ریاضی گذاشت. از اینرو همه مردم ایران به نوعی مدیون و وامدار او هستند اما دریغ!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:40  توسط الف. ح. و.  | 

 وقت آن آمد که رو در وادی قربان کنیم

خواب ابراهیم را تعبیری از امکان کنیم

 یونس جان را به بطن ماهی غم بسپریم

یوسف دل را مقیم خلوت زندان کنیم

 غنچه آسا در گریبان تامل دم زنیم

بو که از فیض سبا جان را گل خندان کنیم

 تابروید نغمه های رنگ رنگ از باغ جان

دانه دل را به خاک خامشی پنهان کنیم

 در خزان آرزو برگ تجمل وانهیم

مرگ پیش از مرگ را بی گفتگو آسان کنیم

 دلبر تن را لباس عاریت از هم دریم

لعبت جان را ز حسن خویش هم عریان کنیم

 تا بسازد خانه ای در خورد مهمان ابد

پیش معمار ازل این خانه را ویران کنیم

 چون خدا انسان شود انسان خدا خواهد شدن

کفری اینسان را ز نو شالوده ایمان کنیم

 تیغ تیز خامشی بی صبر شد زین گفتگو

وقت آن آمد که حرف و صوت را قربان کنیم

هفتمین روز سال 91

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:59  توسط الف. ح. و.  | 

متروی ما هم رسد روزی به پایان غم مخور

شهر اصفاهان شود همسنگ تهران غم مخور

گر بود یک روز مانده تا قیامت بی گمان

درهمان یک روز خواهد شد خرامان غم مخور!

می برد در طرفه العینی تو را از چارباغ

تا فلاورجان و یزدآباد و زندان  غم مخور!

وز سپاهان شهر و شاهین شهر و صدشهر دگر

می رود یک لحظه تا قهجاورستان  غم مخور!

متروی پاریس و لندن باستانی می شوند

آن زمان کز ما رسد بر خط پایان غم مخور!

از نُبی ایّان مرسیها بخوان تا بنگری

چون قیامت باشد این طرح نمایان غم مخور!

علم آن تنها به نزد کردگار عالم است

ساعت آن را نداند جز که یزدان غم مخور!

از صفات مومنان باشد تانی در امور

نیست تعجیل ای پسر جز کار شیطان  غم مخور!

گر همه اهل صفاهان شورو غوغا هم کنند

کی شود مترو از آن غوغا شتابان  غم مخور!

بعد از این ما را به «یک پل» هم نباشد حاجتی

گر سی و سه پل شود مخروب و ویران غم مخور!

پل برای آن بود کز زیر آن آبی رود

پل زدن بر خاک باشد کار نادان  غم مخور!

ما نفهمیدیم کآخر از کجا خواهد گذشت

عقل هم در کار ایشان گشته حیران  غم مخور!

این یکی گوید مسیر آن ز شمس آبادی است

وان دگر گوید بود از چارباغ آن،  غم مخور!

همچو راز دهر باشد گر نمی دانی بدان

هیچکس آگه نشد زین راز پنهان  غم مخور!

«ناصحا» بس کن که گوش ما از این غوغا پر است

مشت خود بیهوده می کوبی به سندان  غم مخور!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 13:46  توسط الف. ح. و.  | 

تبعیض  نژادی در میان ما همیشه بوده چه میان اقوام داخل کشور و چه به ویژه بر علیه افغانی ها اما هیچگاه رسما توسط یک نهاد عمومی چنین کاری انجام نشده است.

بنظر من اقدام انجام شده در پارک صفه اصفهان مبنی بر منع ورود افغانها بسیار زشت و زننده و مایه شرمساری همه ماست و از این نظر وظیفه داریم با تمام توان در مقابل آن موضع بگیریم. بسیاری از افغانیهای مقیم ایران انسانهای شریف و درستکار و زحمت کش هستند که در شرایطی سخت و بعضا غیر انسانی امید خود را به زندگی از دست نداده اند و با کمترین توقع به کار و تلاش می پردازند. اینکه بعضی از ماها خودمان را برتر از آنها می دانیم چیزی فراتر از یک توهم کودکانه و احمقانه نیست. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:10  توسط الف. ح. و.  | 

امروز جمله ای را شنیدم که حیفم آمد آن را نقل نکنم :

ضرب المثلی چینی می گوید : جهان هستی به سان سیلابی است که انسان در آن غوطه ور است. هنر انسان این است که سر خود را بالا بگیرد.

معنای دیگر این سخن این است که ما اگر چه اسیر جبرهای گوناگون و نیرومند همچون توارث، خانواده، اجتماع، تاریخ و جغرافیا هستیم اما با همه اینها انسانیم، و می توانیم و باید تا آنجا که توان داریم خود را از بند این اسارتها برهانیم. بسا انسانها که به جای هوای پاک و تمیز، آب گل آلوده را با کمال اشتیاق به داخل ریه های خود می کشند و گمان می کنند زندگی ایده آلی دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 9:59  توسط الف. ح. و.  | 

غزلی ناتمام تقدیم به آن یار تمام، الف. ب. بالانی.

به تیر جور و جفا جان ما نشانه مکن  ................... میان محفل دلدادگان میانه مکن

بهانه از پی پیوند خوش بود جانا ................... پی گسستن پیوندها بهانه مکن

«مقیم کوی تو بودم چو ماه نو بودی ................... کنون که ماه تمامی» زما کرانه مکن

تو عندلیب خوش الحان این گلستانی ................... بخوان و تن مزن و ترک این ترانه مکن

ز صعوگان زمین هم تفقدی فرمای ................... به قاف قله افلاک آشیانه مکن

زمانه دشمن دیرین وصل یارانست ................... تو در بریدن آن یاری زمانه مکن

تو شاه کشور حسنی به شکر نعمت عشق ................... چنین جفا به گدایان آستانه مکن

اگر زسوز دل خستگان خبر داری ................... به غمزه تیر بلا سوی ما روانه مکن

فراق لیلی و مجنون فسانه شد به جهان ................... بیا و قصه ما را دگر فسانه مکن

چو نور باده شب افروز بزم یاران باش ................... خلل به هستی این مستی شبانه مکن

چراغ چهر تو خورشید شب نشینان گشت ................... دریغ چهره از این بزم شادمانه مکن

سزای کوتهی دوستان جدایی نیست ................... به دوستی که چنین حکم ظالمانه مکن

بدین گهر که به پای تو ریختیم ای دوست ................... از این خزانه تهی دستمان روانه مکن

اگر چو ما به غم عشق مبتلا گشتی  ................... به غیر خدمت این پیر جاودانه مکن

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 9:43  توسط الف. ح. و.  | 

تقدیم به اصغر فرهادی که شیرین کاشت :


صد جام جهان نما در آیینه ماست

صد گوهر قیمتی به گنجینه ماست

آن خانه ببستند ولی نتوان بست

این خانه سینما که در سینه ماست


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:37  توسط الف. ح. و.  | 

بعضی ها وقتی موتورشان داغ می کند بجای تعمیر موتور آمپر* آب را خرد و خمیر می کنند.

روایتی دیگر : شکستن دماسنج طبی باعث پایین آمدن تب مریض نمی شود آقای دکتر!


پاورقی :
 اهل علم (به ویژه علوم شریفه برقیه) واقفند که آمپر واحد اندازه گیری جریان برق است و ربطی به درجه نمایش حرارت آب موتور ندارد فلذا کلمه آمپر در اینجا اصطلاع عوام است و لکن چون مفید معناست علما استعمال آن را جایز دانسته اند والله اعلم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 12:36  توسط الف. ح. و.  | 

در پاسخ به دوست عزیز ف.ق. نقدا این بیت را داشته باشید :

آن را که به کف سیم و زر نباشد

از نرخ دلارش خبر نباشد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:41  توسط الف. ح. و.  | 

نه آلودگی هوا ول کن ماست نه ما ول کن او ! پس گریزی از گفتن این شطحیات نیست :


چه کند با هوای آلوده

این دل بینوای آلوده؟

بسکه آلوده ی هوا گشتیم

رزق ما شد هوای آلوده

هست چون زاهدان اهل ریا

شهر با این ردای آلوده

نفرت روزگار باد بر او

که نهاد این بنای آلوده

چه عجب گر دعا اثر نکند

با چنین دستهای آلوده

دود دلهای داغدیده ماست

در فضا یا هوای آلوده؟

ای خوش آن دم که برکنیم از تن

این غبارین قبای آلوده

ای خوش آن دم که رخت بربندیم

زین مصیبت سرای آلوده


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:17  توسط الف. ح. و.  | 

این جهنم دره ای که اسمش را گذاشته اند کلانشهر، فقط آلودگی و دود و دم و ترافیکش کلان است وگرنه از هر لحاظ دیگر خرد و کوچک و پست و حقیر است، باری این دو روزه را به خاطر آلودگی بیش از اندازه هوا تعطیل کرده اند، چه می شود کرد این هم یک نوع اداره امور شهر است! و نتیجه اش سردرد و سوزش گلو :

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟

و ما که همچنان این هوای عفن و آلوده را به اعماق سلولهای خود می فرستیم و دم برنمی آوریم :

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عفن زین آبهای ناگوار!

و در همین هواست که شیخ می فرماید :

هر نفسی که فرو می رود مخل حیات است و چون برمی آید مخرب ذات، پس در هر نفسی دو نکبت موجود است و بر هر نکبت فحشی واجب :

از دست و زبان که برآید

کز عهده فحشش بدر آید؟


بنده همان به که به شوق هوا

روی به باغات و دهات آورد

ورنه در ین شهر پر از دود و دم

روی به درگاه ممات آورد


ای نفس خرم باد صبا

باز کجا رفته ای ای بی وفا

تا که ببینی چه نفس می کشیم

یک نفسی بگذر از این شهر ما

آب چو غایب شود از زنده رود

آتش و خاک است نصیب هوا


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:54  توسط الف. ح. و.  | 

بی شبان ترین رمه خدا،

در این بلندشبان،

در این بلندترین شبان بی پایان،

چشم انتظار دمیدن کدام شبانند؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:33  توسط الف. ح. و.  | 

اینجا،

در انتهای کوچه ما،

هر شب دو خط سیاه موازی

از بدایت بی آغاز شب،

با شورشی نه تماشایی،

                   می خوانند و می لولند و می مویند.

آنگاه،

با گامهایی آهنگین،

سنگین، سنگین،

چون لاشه ای به شط علیل شب،

                    می ریزند و می ریزند و می ریزند.

اینجا،

در انتهای کوچک بن بست،

شب،

 همیشه ی شب،

سوگوار است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 12:25  توسط الف. ح. و.  | 

امروز در اخبار ساعت 7 وزیر محترم ارشاد فرمودند که 10 میلیارد تومان کتاب با موضوع فلسفه قیام امام حسین خریداری شده و در این ماه به کتابخانه ها داده میشود. من از اینجا فهمیدم که محرم هنوز زنده است چون هنوز هم شدیدا در زندگی ما حضور دارد. نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:52  توسط الف. ح. و.  | 

تا یاد دارم از زمان کودکی تا همین چند هفته پیش، چه پیش از انقلاب و چه پس از آن وقتی رادیو یا تلویزیون درباره لیبی حرف می زدند ترجیع بندشان این عبارت بود : "سرهنگ معمر قذافی، رهبر لیبی" الی آخر. و خلاصه قذافی چنین گفت و قذافی چنان کرد. تو گویی لیبی بدون قذافی محال عقل بود، مثل دایره ی بدون مرکز!

اما نسیم ملایمی که در اثر تغییر آب و هوای تونس و مصر وزیدن گرفته بود در طول چند ماه بدل به چنان توفان بنیان کنی شد که هیچکس را یارای تصور آن نبود! بقول صائب :

از نسیمی دفتر ایام برهم می خورد                  از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن،

البته نقش قدرتهای بزرگ جهانی را در بپا کردن این توفان عظیم نباید نادیده گرفت که همچون خدایان المپ، هر از چندگاهی پا در میان کشمکشهای آدمیان ناچیز می گذارند و پایان داستان را آنگونه که خود می پسندند می نویسند.

به گمانم از این پس، مردم لیبی، ضرب المثل معروفمان را جور دیگر روایت خواهند کرد :

از تو حرکت، از ناتو برکت!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 17:28  توسط الف. ح. و.  | 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 15:9  توسط الف. ح. و.  | 

چندی پیش دزد موتورسواری از یک لحظه غفلتم سود برد و ناجوانمردانه همچون کلاغ شومی که طعمه  از دست کسی می رباید کیف دستی این بنده را در ربود و چنان بگریخت که دست فریاد هم به دامن گردش نرسید. باری از آن هنگام تاکنون برای ابطال کارتهای بانکی و کارت سوخت و صدور مجدد آنها و هم صدور المثنی برای کارت ملی و کارت ماشین و بیمه ماشین و غیره و غیره چنان هفت خوانهایی را طی کرده ام که مسلمان نشنود کافر مبیناد!

به هر اداره و سازمانی که رفته ام درآغاز دوصد لعنت و نفرین بر آن دزد نابکار و اجداد و آبائش  نثار کرده ام و سپس کمر همت بسته ام و با حوصله فراوان و سعه صدر بسیار یک یک خوانها را گذرانده ام تا سرانجام دست در دست شاهد مقصود نهاده ام.

باری از این رویداد تلخ درسها گرفتم که بد ندیدم پاره ای از آنها را بازگویم شاید برای شما نیز سودمند باشد البته به طریق پیشگیری نه خدای نکرده دچار شدن به چنین بلایی :

۱- هرگز همه اسناد و مدارک خود را یکجا باخود به این سو و آن سو نبرید.

۲- از کیفهای دستی کوچک دوری گزینید که لقمه لذیذی برای دزدان است.

۳- مدارکی را که گاهگاه نیاز دارید با خود برندارید و آنها را در جای امنی بگذارید.

۴- از همین امروز یک استراتژی امنیتی جامع برای رمزهای خود تدوین کنید و از یادداشت کردن رمزها در دفترچه یا کنار کارتها و هرجای دیگری که احتمال دسترسی دزدان را داشته باشد پرهیز کنید.

۵- در کوی و برزن و خیابان به ویژه شبانگاهان هر موتور سواری را مشکوک بدانید و اگر کیفی یا چیزی مانند آن در دست دارید مراقب آن باشید و اگر در کنار پیاده رو حرکت می کنید کیف خود را در سمتی  بگیرید که به راحتی قابل ربودن نباشد.

۶- هرگز کیف و مانند آن را بر روی صندلی ماشین یا به هر صورتی که به آسانی از بیرون دیده شود قرار ندهید که دعوت کننده دزدان است به دزدی. حتی زمانی که در ماشین مشغول رانندگی هستید و کیفتان در کنارتان است اگر شیشه ماشین باز باشد یک موتور سوار زبر دست به راحتی می تواند آن را بردارد و برود.

و این فهرست را می توان ادامه داد ...

یک تجربه دیگر اینکه قبض خلافی را بی درنگ پرداخت نکنید شاید که فرجی حاصل شود! خودمن برای صدور کارت المثنی برای ماشین بار اول که خلافی گرفتم ۶۶۰۰۰تومان بود بعدا که مجبور شدم برای بار دوم بگیرم خود به خود نصف شده بود! یکی از آشنایان هم می گفت ماه پیش قبض برقشان ۱۴۰۰۰۰تومان آمده بود که نداده بودند. در قبض بعدی بدهی قبلی شده بود ۷۰۰۰۰ تومان! و این از شگفت ترین شگفتی هاست اگر بدانید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 21:4  توسط الف. ح. و.  | 

خواب نوشین ظهر تابستان

شهر ما را نموده خوابستان

ظهر و گرما و انبساط بدن

همچو قیر از حرور تابستان

مست می سازد این شراب قوی

جمله سکان این خرابستان

زنده رود آنکه زنده بود و مدام

ساقی مست این شرابستان

نک تهی گشته از حیات و دگر

نکند مام خاک آبستان

زخمی اینسان عمیق بر تن شهر

ای دریغا که باز خوابست آن

تشنگان تشنه ترشدند ولیک

دل نکندند از این سرابستان

خمش ای دل که صرفه ای نبرند

عندلیبان در این غرابستان!

حضور انور دوستان عارضم که اگر دقت کرده باشید اغلب شاعران و ادب ورزان به نوعی درباره بهار و پاییز و زمستان چیزی گفته اند اما کمتر به تابستان پرداخته اند که دلیل آن هنوز بر ما معلوم نیست! احتمال دارد گرما اثر نامطلوبی بر طبع شاعران داشته باشد که این می تواند موضوع پژوهشی باشد برای متخصصان مربوطه. باری تا آنجا که به خاطر دارم مولوی یکجا در مثنوی به تابستان اشاره ای کوتاه دارد که طبق معمول نتیجه ای عرفانی می گیرد و جامی هم گویا چند بیتی در وصف گرمای تابستان گفته است. حالا ما هم آمدیم این چند بیت شکسته بسته را سرودیم تا شاید شاعران  حرفه ای و تمام وقت، ترغیب شوند و در وصف این فصل مظلوم سروده های ماندگاری را تقدیم گلستان ادب فارسی کنند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 13:51  توسط الف. ح. و.  | 

دریغ از ناله ای! فریاد را بگذار،

اینجا : شهر خاموشان!

دریغ از اخگری! خورشید را بگذار،

اینجا : شهر شبنوشان!

دریغ از لحظه ای! تاریخ را بگذار :

مدفون، زیر چشمان فراموشان.

کسی خورشید را فریاد خواهد کرد؟

درتاریک تاریخ شب شهر فراموشان و شبنوشان و خاموشان؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 14:51  توسط الف. ح. و.  | 

بسیار اوقات با اینکه می دانیم که چه هدفی داریم اما باز هم در رسیدن به آن ناکام می مانیم. فکر می کنم در چنین مواردی راهکار رسیدن به هدف را نمی دانیم. روشی که برای اینکار به نظرم رسیده این است که همیشه سه چ را درباره اهداف خود در نظر داشته باشیم.

 مثال : هدف من این است که از وقت و فرصت های خود به بهترین نحو استفاده کنم. در این هدف سه چ به شرح زیر هستند :

چ1 : چه؟

جواب این سوال همان شرحی است که در بالا برای هدف داده شد.

چ2 : چرا؟

این سوال درپی علت غایی هدف گفته شده است زیرا بسیاری از اهداف ما درزندگی به خودی خود ارزشی ندارند بلکه راه را برای رسیدن به اهداف مهم تر هموار می کنند. به اصطلاح اهل منطق، این هدفها طریقیت دارند. این چ در واقع توجیه کننده چ اول است. در این مثال هدف بالاتر می تواند این باشد که از طریق مدیریت زمان به آرامش بیشتری برسم.

چ3 : چگونه؟

در بسیاری از موارد عدم تحقق هدف ناشی از کاستی های این چ است. یعنی می دانیم چه می خواهیم اما نمی دانیم که چگونه به آن برسیم. در اینجاست که تجربه و خلاقیت می تواند کمک بسیاری بکند. فکر می کنم خود این چ به زیر بخشهای دیگری تجزیه می شود و آنقدر جزیی می شود تا کاملا با نیاز ما تطابق پیدا کند. بنابر این چگونگی تحقق یک هدف ممکن است بسیار پیچیده و تو در تو باشد و انسان باید حوصله و صبر کافی به خرج بدهد تا بهترین راهکار یا راهکارها را به کار بندد. بعد از مشخص شدن چیستی هدف باید اصولی برای رسیدن به آن وضع کرد و سپس از روی اصول به قواعد و از قواعد به تکنیک ها یا روشها رسید.

در این مثال یک اصل می تواند این باشد که هرگز وقت خود را تلف نکن. اما این به تنهایی کافی نیست. باید قاعده ای وضع کرد. مثلا یک قاعده این است که زمانی را که به یک کار اختصاص داده ای صرف کارهای دیگر نکن. مثلا در زمان کاری و اداری از بحثهای سیاسی، ورزشی، اقتصادی و غیره با اطرافیان بپرهیز. اما این هنوز کافی نیست. بسیاری از افراد علیرغم اینکه کارهای واجب و انجام نداده زیادی دارند به این کار مبادرت می کنند و وقتی متوجه می شوند که دیگر دیر شده و زمان زیادی را به باد داده اند. در این حال با خود عهد می کنند که دیگر این اشتباه را تکرار نکنند اما فردا همان آش و همان کاسه است. در اینجاست که یک تکنیک یا روش خلاقانه می تواند بسیار کارساز باشد، که این موضوعی شخصی است و هر کس به فراخور تجربیات و دیدگاههای خود باید تکنیکی ابداع یا اقتباس کند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 20:27  توسط الف. ح. و.  | 

www.shereno.com